تبليغاتX
اینجاها -
 . . . . . .  پرسش از چيستي . . . . . . .

 

 

وارد مي شويم به مكاني با محدوده هايي و فرض و قرار بر اين است كه ايقان به اين مكان و محدوده هايش داريم . آيا در آنجا ما چيزهايي را تشخيص خواهيم داد ؟ حالا اين كه اين چيز ها چه هستند ، بماند . اصولاً چه چيزي ما را قادر مي سازد كه بگوييم از اينجا تا اينجا اين چيز است و بقيه ديگري ؛ از اينجا تا اينجا اين رنگ است و بقيه ديگري و . . . خصائص ديگر چگونه تشخيص داده مي شوند ؟ جز در يك نظام مقايسه اي و معطوف به درك پيشيني ؟ كيفيّات چطور ؟ آيا ما مي توانيم در يك نظام نسبي ، كيفيّاتي را به چيزهايي نسبت بدهيم ؟ چگونه صفت يا خصيصه اي را مي توان « متعلّق به » چيزي دانست و چرا بالعكس نه ؟ فرض ما بر اين است كه در جهان عينيّات ( اگر بتوانيم با اين صراحت تميز شان دهيم ) ما با چيزهاي واقع شده  و نام گرفته به قراردادي طرف هستيم : اين ميز است . از اينجا تا اينجاي ديوار، نام خاصي ندارد . ولي از اينجا تا اينجا يش تابلو خورده يا تابلو برداشته شده و جايش مانده كه كم رنگ تر است يا چيزي پررنگ تر است ويا آن يكي رنگ ديگري است و آن يكي رنگي است ميان دو رنگ كه زير مجموعة فلان رنگ مي شود و . . . امّا آن چه يقين ما را به «بوده» بر مي انگيزد و آن را« هست » مي كند ، نام است . اين شايد يك تعبير « هگلي – هايدگري » باشد و در ادامه مي توان مدّعي شد كه « چيزها » در تميزشان از ديگري و در شباهتهايشان و . . . ( در نام ) توليد مجموعه مي كنند . شايد به تعبيري ، ادراك عمومي تر و زباني تر ما هنگام معطوف به « چيز» شدن ، به مثابه نمايندة مجموعه شكل بگيرد ؛ نه چيز به مثابة چيز . و آن چه به عنوان تلاش براي تجربة عيني و بي واسطه ، در پرانتز گذاشتن و . . . قابل باز شناختن مي شود ، نسبت سنّتي ميان جزء و كل را مي گسلد و ما را مواجه با دو گرايش كل نگر و جزء نگر مي سازد .

 سواًل : اين جهار خط و نصفي بالا ، اشارة خيلي خيلي خيلي خيلي گذرايي است به امكان پذيري قطعيّت در قرارداد ، فقط در حوزة « اسامي ذات » و شكل گيري يقين هولستيك ( (Holisthc .  واژة پارادايم كه امروزه حتّي در مقالات مبتذل سياسي وطني به كرّاتبه كار مي رود و اصلاً موضوعيّت پذيري فلسفة علم ، ديگر حتّي يقين ارسطويي مآبانه به مشاهده و تجربة عيني را به چالش كشيده است . حالا پرسش از چيستي در مورد اسامي معنا ( مثلاً « شعر» يا « داستان » ) چقدر مي تواند ساده لوحانه نباشد ؟

 جملة معترضه : من مشكلي با « ساده لوحانه » بودن ندارم . امّا اين پرسش مدّعي رخ دادن در گفتمان عقلانيّت است و به اين ترتيب مطرح نمي شود كه حالا بياييم و پرسش از چيستي شعر و داستان بكنيم  و ببينيم از كجا سر در مي آوريم ؛ بلكه به اين ترتيب كه « اين داستان هست يا نه ؟» و در واقع « اين ها كه شعر نيستند » ترتيب مسائل را مي دهند .يعني نه حتّي در گفتمان عقلانيّت روزمرّه كه در گفتمان اسطوره اي انديشي ديني ممكن و تلنبار  مي شوند .

 من تصوّر مي كنم كه اگر ما قائل به چيز هايي به عنوان « شعر » ، « داستان » ، « تئاتر » و . . . هستيم ، به عنوان امر تجربه شدة تاريخي است و اگر قرار است نمونه هايي به اين كل نسبت داده بشوند يا نشوند ، اين نسبت توسّط كساني كه قائل به آن هستند داده مي شود يا نمي شود  و اين « پرسش از چيستي » ها ، همه ناگزير از رويكرد تبارشناسانه مي شوند . بديهي است كه الزاماً تنها رويكرد به گذشته ، رويكرد تبار شناسلنه يا حتّي ديرينه شناسانه نيست .

 چقدر احتمال دارد كه حيثيّت يك اتّفاق جديد در هر حوزه ، پيشاپيش اثبات شده باشد ؟ البتّه مي توان از غلظت بحران در حوزة زبان كاست و فرافكني به حوزة اجتماعيش كرد . مثلاً مي توان گفت : « خب ، باشد . شعر مال شما . ما از اين به بعد . . . » امّا اين فقط يك تقليل ساده انگارانة موضوع مبتلا به است .  تبيين بحث « ژانر » نشان خواهد داد كه مسآله پيچيده تر از اين حرف ها است ؛ هرچند ، اين حرف ها هم بالاخره هستند  و . . . به ما چه ؟ اين كه هر كلمه در هر حوزة گفتماني توانايي احضار متافيزيكي از خودش را دارد ( حالا اين متافيزيك مي تواند ناخود آگاه جمعي ، حافظة ضمني و . . . باشد ) و اين كه اين متافيزيك نا متعيّن ، باز بستر رخ دادي مي شود كه به تاًخيرش انداخته ، بازتوليدش مي كند ، بماند . بحث مفصّلي است و اين كه در نوشتن كلمات ، حروف را به كار مي گيريم ، بحثي جمع و جورتر . حال اگر آن چه روي مي دهد « شعر » است ، سه حرف دارد و اگر« ناشعر » پنج حرف و به قول سعيد ابوطالبي ، ما از اين سه حرفي ها و دو حرفي ها زياد ديده ايم و . . . .

 

                                      نيما صفّار               

+ نوشته شده توسط نیما صفار در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 0:30 |


Powered By
BLOGFA.COM