این۱۰داستان را بخوانید :
« شاهدان ِعيني »
مدهوش ، با فكر ِفلج و با بهتي خارج از تصوّر ، چشماني اتّفاق را نگريسته اند .
و اتّفاق ادامه دارد
« نيما صفّار »
« بازگشت به يك وداع ِتا پايان »
سه دوست را چگونه به مقصد مي رسانند ؟ بند ِكفش ِاوّلي را به دوّمي گره مي زنند ودوّمي را به سوّمي . سوّمي كه از پنجرة قطار نگاه مي كند ، به دوّمي كه از ناحية گردن با كمر ِاو گره خورده است ، مي گويد : « نيازي به اين همه وسواس نيست وقتي همه در يك كوپة در بسته نشسته باشيم . » و ديگري بلافاصله اضافه مي كند : « و قطار هيچوقت حركت نكند . » سوّمي در حالي كه كفش ِديگرش را از همان پا در مي آورد ، مي گويد : « من بالاخره نفهميدم گردن ِكدام يك از شما به كمر ِكدام يك از شما گره خورده . شما دو نفر را مي گويم . » و مغزش براي من و نمي دانمم فراموش مي شود .
« نيما صفّار »
« اندوهي مشرقي كه در كرانه هاي دل غروب مي كند وناگهان
دچار ِخودش كه اندوهي مشرقي ست كه در كرانه ها
ی دل غروب مي كند و ناگهان دچار ِخودش كه
اندوهي مشرقي ست كه در كرانه هاي
دل غروب مي كند و ناگهان
دچار ِخودش كه اندوهي
مشرقي ست كه در
كرانه هاي دل
غروب مي
روب م
»«»
عزرائيل داشت همه را مي كشت . .يكهو گفت : « اي بابا ولش »
تقديم به محمّد جهاني
« نيما صفّار »
« پسران ِامروز ِلِيلا »
500 برادر بودند كه به شكل ِدانه هاي لوبيا در آمدند ؛ برخي سالم
و بعضي كرمو . ملكه ، براي امتحان ناچار شد همة آنها را دندان بزند . كرم ِبرادر ِلوبياي سحر آميز ( كه شماره اش يادم رفته ) چاقتر از من است و اندازة كرم ِشب تاب به اندازة قامت ِاندازه گير است . اين هيجاني است كه گلوله را سوراخ مي كند .
500 برادر بودند كه به شكل ِكرم هاي تب دار بودند . امّا گلوله ، گاوهاي ديگري را سوراخ مي كند . عادت است ديگر . حتماً يكي اين وسط به چيزي عادت كرده
500 خواهر بودند كه سعي مي كردند از خوابشان در بيايند و مسائلشان خيلي خصوصي بود .
« نيما صفّار »
« عجله »
پيرمردي معمولي در خيابان به من تنه زد و با اين شتابي كه او داشت ، به خاطر آوردم كه پريروز كودكي معمولي همين تنه را در خياباني ديگر به من زد .
« نيما صفّار »
« س »
مردي كه رمزهاي زيادي را در گوش من نجوا مي كرد ، در گوشم گفت : « فقط همين ها بود يا چيز ِديگري هم گفتي ؟ » و من هزارپايي را از گوش ِديگر در هنوز دارم مي آورم .
« نيما صفّار »
« بُعد يافتگي »
گربةگنده داشت رد مي شد ؛ از توي اتاقها – توي تلويزيون شير و پلنگ وببر و شير و پلنگ ديده بودم – اين گربه را امّا نديده بودم . دقّت كه كردم ، گربة گنده گربة كوچك را به دهان گرفته بود و داشت مي برد مي آمد به سمت ِمن . گربة كوچك ، حامله كه شده بود ، بعد ، بچّه زائيد و بچّه هايش را به دندان مي گرفت و مي برد و بعد ، بچّه ها بزرگتر شده بودند و و يكي از آنها يكي از جوجه هايي كه خريده بودم و حشرات و نرم تنان ِحياط را با چشم پوشي من مي خوردند را گرفت و داشت از ديوار بالا مي برد كه گرفتم و فشارش دادم . جوجه از دهانش افتاد و جوجه مرد . هر چه اين ها را به او مي گفتم ، ول نمي كرد گربه را . پس قفسة سينه اش را فشار دادم خيلي محكم كه گربة كوچك را ول كرد . خودش فلج شد و به پشت افتاد و نتوانست « ميو ميو » كند . گربة كوچك كه حالا بالاي ديوار بود ، اندازة گربة گنده شده بود . آخر گربة گنده همان گربة كوچك بود و آن گربة روي ديوار ، رفته بود . خواستم بروم كه گربه با چنگهاي يك دستش مويم را گرفت و گفت :
« مرا با خودت ببر » . شايد منظورش همان « ميو ميو » بود .
نيما صفّار
« عجله »
« ؟ »
پرنده پرسيد :
« مي خواهم بخورمت »
و كرم به شكل ِيك علامت ِسواٌل در آمد .
آن نقطه نيز مي تواند همين حالا هم يك نقطه باشد . « نيما صفّار »
« ذخيره »
نگاه ِدو مرد در هم گره خورد و چاقوهايشان صاف فرود آمد توي قلب روبرويي . صحنة محشر و بي بديلي بود – دقّت ، هيجان ، شهامت و . . . – زن نماند تا جان كندنشان را ببيند . با سوّمي رفت . و من با وجداني آرام تر از يك فيل ِپير ِمرده به زنهاي بعدي فكر مي كردم .
« تراژدي ِروزمرّه »
ماهي به ساحل افتاد : ماسه اي ، صاف و ساكت ، بيگانه و با نور ِنقره اي در شب .
و با مغز ِمايعش
فكر كرد
و مرد .
« نيما صفّار »

