تبليغاتX
اینجاها - بلاهت بنيادين

 

 

نقد سنجه‌گر كه همان درك عرفي ما از نقد است و انضمامي‌ي شكل عمومي ِاقبال به آثار هنري، فارغ از بلاهتي بنيادين نمي‌تواند لحظه‌اي دوام آورد و بنيادين بودن اين بلاهت در هم پسيني و هم پيشيني بودن آن قطعيّت مي‌يابد.

 قدرت يك نظام ارزش‌گذاري را مي‌تواند انسجام دروني و حيطه‌ي نفوذش تبيين كنند. انسجامش منوط به اين است كه چيزي بيرونش نماند. پس مي‌‎بينيم كه بسياري نگاه كاركردگرا به حيطه‌هاي آن نظام را توهيني ويران‌گرتر حتي از نگاهي مي‌داند كه پيشنهادهاي ديگري براي مطلوب-نامطلوب دارد ( دودويي‌ي مطلوب-نامطلوب را ملايم‌ترين و ازنفس‌افتاده‌ترين شكل ارزش‌گذاري فرض كنيم ). پس اينجا هم احكام و الگوها را خود ِنظام مي‌چيند و هم بر مبناي آن‌ها موارد مصداقي را اعتبار مي‌دهد. به اين ترتيب به شكل مضحكي مصداق‌ها، به خاطر سرنوشتي كه خود اين نظام براي‌شان قضاوت كرده، خود برهان و حجّتش باز مي‌شوند. حال اگر اين چرخه در بسياري نظام‌ها كامل نباشد ( كه نيست ) هم‌واره اركانش سوق به سمت اين كمال پيدا مي‌كنند.

 يك جنبه‌ي بديهي‌ي يك نظام ارزش‌گذاري تماميّت‌خواهي و كل‌گرايي‌ش است. يعني هر چه در آن مطلوب شود، يا خودش آيت‌وار كلّ نظام را بازنمايي مي‌كند يا سرنوشتش طيّ آن كليّت روشن مي‌شود و ... تعارض‌ها چندان راهي به اين نظام‌ها ندارند و اگر هستند يا حل نشده‌اند، يا ظاهري‌اند و يا نفوذي از غير ( غير، همان نامطلوب است ).

 خوب الآن آن جوان مي‌خواهد شعر خوب بگويد، نقاشي خوب بكشد، داستان خوب بنويسد، ايفاي نقشي خوب در آن نمايش كند و ... جوان را مي‌گويم چون هم گفتني‌تر است و هم هنوز بلاتكليف. خوب يا معيارهاي مشخصي براي بد و خوب كردن كار موجود است كه اگر اين‌طور، چگونه آن جوان آنها را صائب مي‌داند؟ چون بزرگان گفته‌اند؟ چون زورش كرده‌اند؟ چون خود انديشيده و به صحّت‌شان ايمان آورده؟ چون اصلاً خود آنها را وضع كرده؟

( واژه‌ي قانون را هم مي‌شود در حيطه‌ي بازي، حقوق جزا و ... ديد؛ كه يعني اين‌ها چيزهايي‌ست كه قرار گذاشته شده و تخطّي از آن جريمه و عقوبت دارد ؛ هم در علوم مثلاً كه بحث قرار گذاشتن نيست و بحث توصيف و تبيين چيزي‌ست كه وجود دارد ( خوب حالا مي‌دانيم كه آن قرار گذاشتن‌ها  در نظام‌هاي ارزشي ميل به استقرار در ازليّت-ابديّتي غيراعتباري دارند و از سويي آن قوانين علمي هم فارق از قول و قرار نيستند ))

 يا نيستند اين معيارها يا در ترديد افتاده‌اند و معيار، تاب ترديد را ندارد، يا گزاره‌هايي كه حمل‌شان مي‌كنند و واژه‌هاي كليدي‌شان آن‌قدر جورواجور خوانده مي‌شود كه همه‌رقمه حلّه و ...

 قوانين و معيارهاي هنري‌جات و امور ذوقي از كدام دسته‌اند؟ چيزهايي هستند كه وجود دارند و كشف مي‌شوند يا قراردادهايي براي افره و پاداش مي‌دانيم‌شان؟ متأسّفانه بد تمايل به اوّلي دارند اين‌ها.

 چون توي جهان سوّمي كه هستيم ( جنوب ) اگر هم گاهي زير بار عقل جزءنگر بروند، در حيطه‌ي معاش است و توي وادي هنر چند دهه پس از نيما كه عاشق بر رونده بود، هنوز پي آن جوهر يگانه‌اند؛ چيزي كه اهلش باشي اگر، گاهي خودش را آشكار بر تو مي‌كند.

 رك بگويم هيچ‌كدام از نحله‌هاي روز هنري را نشناخته‌ام كه درش با خيال راحت فارغ از اين ذهنيّت باشيم. شايد چون خوي ليبرال و خلق پلورال را مال غربيان ناجنس و بالاتفاق امپرياليست شناخته‌ايم، حال نمي‌كنيم پيشنهادمان را دريچه‌اي در كنار دريچه‌هاي ديگر بدانيم. حقيقت‌مآبي كشته ما را و فيگور بر حذر از حقيقت هم اگر مي‌گيريم، چنان در نفي و سلبيّات يكّه‌گرا مي‌تازيم كه خود حقيقتي مي‌شود. « آنها بدند » سرراست‌ترين بيان ِموجود « ما خوبيم » مي‌شود.

 اين حقيقت‌مآبي آنقدر ريشه دارد كه حتي دوستان معطوف به فلسفه‌ي تحليلي وقتي مي‌خواهند به فارسي تيوري بنويسند، باز مبتلا به ارائه‌ي كليّتي بي‌خدشه و كشف جرائم مي‌شوند.

 خوب پسر يا دختري كه اين حين كمي توي باغ آمده، هم‌چنان مي‌خواهد شعر و داستان و ... خوب توليد كند. مي‌دانيد آن بلاهت چگونه بنيادين مي‌شود؟ چون هم مي‌خواهد كالايش خوب فروش رود ( تأييد اهل فن خود نوعي از خوب فروش رفتن است ) و هم مي‌خواهد به حق كالايش خوب فروش رود و گندم‌نماي جوفروش نباشد. هنوز معلوم نيست بنيادين بودن اين بلاهت؟ هم مي‌خواهد آن معيارهاي حقيقي ازلي و ابدي در اثرش جاري باشد و هم آن معيارها بلافاصله توسّط آنها كه بايد درك شود كه: او دارد و ما نداريم.

 هنوز معلوم نيست؟ چرا هيچ تعريفي نمي‌تواند حتي يك آن، نهايي باشد؟ يك دليل ساده‌اش اين كه يا بديهي‌ست كه حشو است و يا بديهي نيست كه اجماع بر سرش نيست ( به ياد داريد كه اينجا تعريف را متأسّفانه از جنس « قرار مي‌گذاريم » نمي‌شناسند و در حال تبيين، كشف هم مي‌كنند! ) پس مو هي مي‌رود لاي درزش. خوب اگر فرد ترجيحي داشته باشد كه ذائقه، آرمان يا هر چيزي همراهي‌اش كند، چگونه مي‌تواند ديگري را همراه اين ترجيح كند ( پرسيدنم از چگونگي وجه ايجابي دارد )؟ كاري بيش از در ميان گذاشتن مي‌شود كرد؟

 اين كه ناگهان خود را نائل به كشف آن يگانه‌اي ببيني و ديگراني هم بفهمند كه كشفش كرده‌اي و اين ارزشت شود چون خود كشفش نكرده‌اند امّا دانسته‌اند كه تو كشفش كرده‌اي ... مي‌شود توفيق. امّا چطور؟

 من كه مي‌نويسم مي‌دانم هر لحظه مي‌توانيم از پسندهاي‌مان، آرمان‌ها، نفرت‌ها و ... بگوييم و سرش جدل كنيم، با هم تماشا كنيم يك، دو يا چند چيز را و ... و اين كه لزومي ندارد حيطه‌هاي تيوري و اثر هم‌پوشاني كنند.

 امّا به والله اگر اين معيارگرايي يا جمله‌هاي احمقانه‌اي مثل « هر چيزي بالاخره يه اصولي داره » را كمي با تأمّل تماشا كنيم و بياييم سراغ گفتگو در هر غلظت ممكن در حيطه‌ي هنر، هنر به كنار، حال و روز همه چيزمان بهتر مي‌شود.

 اگر همه‌ي ما قدرت را دوست داريم ( كه داشته باشيم ) بگذاريم بيايد با ما. ثبت كه شود سوارمان شده. 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 18:21 |


Powered By
BLOGFA.COM