تبليغاتX
اینجاها -

 چه دشمنم       چه فراوان

       از تو منم

 در تار و پود ِمیهن ِمردم

 نساجی نه      هیچ هم نه

 نوشتن برای شماست

 راست راست که در خیابان راه به کوچه نمی‌برد هیچ‌کدام

 سلول‌های جذام ِمعاصر ِجذام ِمادری

 یا بسیار پدر    فراوان و دشمنانه

        محبّت ِتا ته

 هشتاد و هشت    شصت    سال ِفرو شدن به انگور

       جنایات ِسیاسی

 خانه‌زاد و به خانه آن زد که به بیمارستان

 دیوانه‌ها هستند باران می‌ریزند از آسمان‌مان

 مان ِمامان ِشما ؟ باشد / قولت بود ؟ دیوانه !

 درست پیش ِما ایستاد پیش از این‌که بمیرد

 بازیگر چشمش چطوره ؟ - حواسش به آنها نیست      الآن

 ساعاتی از هوا وُ شبانه روز      بود

 لبی که رنگارنگ بود بستر به باد می‌زد

 کسی که خیلی زود ، به پُک‌های قیچی دست‌بند می‌زد

   با تهی‌دستی

 نیم‌ژله     تمام آب

 سردش در سحر است با احساس ِگرسنگی در

    دندان

 دندان ِبه خمیازه دندانمی     کشیده

 نیامدی به مردن   است می‌شدی   است می‌شدی  رفتنی هستی   است استی

    و به سختی و به من

 در نسیم ِسفت صورت می‌گرفت آزادی

 صورت چشم امّا آن آزادی همیشه بعد می‌شود

 بدین‌وسیله گواهم بر مردار    بر تن ِبر آب و

           چشم ِشهید شهید حدقه

       

      همه‌ی جمجمه در هوای مغز

  کاسه با شرم بود و عکسی نو

 شب بود که شب می‌شد شب

   نمی‌شد وقتش

      شب

 مثل ِدونه هِی بیرون می‌رفت

    از دل ِخنجر ؟

    یادت به‌خیر ؟ چند بار ؟

 آخر ریه‌های تو این هوا آسمان     داشت ؟

 ت‍ و شکل ِاستفراغ    می‌شوی ؟   ( البته در آینه )

 که ک‍ لیشه‌ها مهربان‌ترین مرکز ِزمین ِعالم‌اند ؟

 چ‍  برای چیست این‌جا پس ؟

 این سطر پس برای اراذلیم و اوباش ِدار

 مهار ِغریزه شبیه مهار ِغریزه‌ی ساعت است

                                         از نظر ِزمان ؟

 باید یک‌سری چیز را مراعات کنیم : آداب ِریدن ِایرانی ( همین الآن )

       دیوانه ؟

       هستم

  این حیوان را مثل ِیک روستا

  پرتش کنید بیرون

   از شهر

  - ممنون

 امّا جا نمی‌شوم

 

 این‌ها مال ِاین‌وقت‌های‌ مان نیست       که از تو پرسیدم

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 6:15 |