من کهنه شدهام مثل ِکتابم مثل ِشما هر چهار با هم
ناهار که خوردنیست را میبوییم و میشویم شصت و شش چرا که نه ؟ و دور ِمیز
صندلیهای چهارپایه و میزهای کهنه شده از چوب و زمان و فلز
میزهای از فرط ِچوب [ من را که میکشتی
صندلیهای از فرط ِافسانه و خیال ِباورپذیر در رأس ِساعت ِمچی من در دستهای تو میمردم
و به مچش اشاره میکرد و میگفت تا اینجا من را که میکشتی ]
و من که نیز نیز مشت مشت مرده بود میزائیدم
شهیدان ِمراعات را که بالا میرفتند از هر
به شکلی بینظیر بگو نه ! نه
و انقلاب خون میشد از سرخ ِشهیدان با درختی کارنده در هر 90 دقیقهی نود
آنها به شکل ِمؤدّبانهای کشته میشدند جلوی چشم ِما در تمام ِفیلمها برای آنها ببار
و این که آنها که هستند را شاید همه میدانند که نمیگویند بگو نه ! هه ؟ ای
و روی میز سلّاخی میکردند جانوران ِکوچک را وَ جانوران ِکوچک ابر ِ
کودکیی جانور هستی تولهسگ کرّهخر جوجهاردک ِزشت وَ تو پاییزی
جانوران ِکوچک را نیز سلّاخی و تو تودلیی خام خام به
دادهاند به تو حقّ وتوی خودت را قدرتی خدا دست مریزاد رگهای
و تو و ما و مامانم مامانم مامانم و مامانم میگفت پشیمانم

