تبليغاتX
اینجاها - خداحافظ نیامده

               

  قرار نیست این نوشته ی کوتاه حاوی ی حرفی مهم یا بهانه ی اجرایی جذّاب یا هر آن چیز نا روزمرّه باشد . چون درباره ی تئاتر ایرانی ست آن هم با چاشنی ی بالای شهرستانی گری. البتّه با این تبصره که این بار هوای شهرستان مستقیمن از تهران می آید . عجیب هم نیست ! باژگونگی های این روزگار یکی دوتا نیست .

  شرایط جدید مکتوب و افواهی ی تئاتر ایرانی ( لطفن فعلن نخندید ) آن طور که شده است و آن گونه که بسیار بیشتر از این ها هم قرار است باشد ، بی رو در بایستی حکم کورتاژی بر مبنای حدس و گمان را دارد . انگار قرار است فارغ از بودن یا نبودن جنین ، فارغ شویم . فقط قرار است آن چیزی که حضرات را نگران کرده ، از این کالبد بزند بیرون . امّا ما ( منظور ما هستیم ) می دانیم نگرانی در کالبد نیست . پس هی حضرات می فشارند و هِی  چیز بیرون زده از تن ِ به گرو گرفته را با شعف در زباله دان می اندازند و هِی نگرانی شان تشدید می شود . چرا که کماکان تهدید ادامه دارد  و آن ها نیز تهدید و تحدیدشان را ادامه می دهند . ته ِ این بازی هم که مشخّص است .

 چرا هنگامی که اشاره به یک رویّه ی عمومی ست ، مدّعای پرداختن به تئاتر را دارم . جواب ِعمومی و همیشگی اش این است که مثلن شعرت را می توانی زیر موکت اتاق قایم کنی و برای چند محرم بخانی و مال آنها را بشنوی تا این روزگار بگذرد . این راه کار امکان اعمال در مورد تئاتر را دارد ؟ . . . و خیلی چیزهای دیگر . امّا کمی خصوصی تر و انضمامی ترش این است که در سال های نه چندان دور ، لااقل جشن واره ها و جلسات نقد و بررسی ای بود که حذف شده ها و از فیلتر نگذشته ها آن جا می توانستند لااقل دو جمله ای به هم بگویند و از هم بشنوند و همین طوری فرهنگ سازی هم می شد و روشن می شد آن ها که حاکمیّت لی لی به لا لا یشان می گذارد چقدر « شوت » اند و بعضن آن حذف شده ها اصلن نه . و این می شد مقدّمات شکل گیری ی یک گفتمان حاشیه ای ( به همین راحتی ) یا اگر اجازه ی کار به دگر اندیشان نمی دادند ، لااقل مخالفت بنیادین با حضور شان در یکی و نصفی انجمن رسمی ( فاتحه ی نیمه و غیر رسمی ها را باید به زودی خاند ) نمی شد که با آیین نامه و چیزهای جدید دیگر دارد می شود . پس اگر قبلن نگاه مان به آینده بود و احتمال ِپس ِپشت ِابر و مِه ( مثلن چیزی شبیه تئاتر ) ، حالا زن ِلوط وار پی ِپیشیم و حسرت دیروز و پریروز را می خوریم در نشئه ی خاطرات ِآن روزها که لااقل تئاتر قابل تخیّل بود ، طی می شویم یا نه .

    تمامش می کنم . تخصیص ضمنی ی این مجمل به تئاتر و تئاتری ها توجیهات ِ دیگری هم دارد . مثلن : پارسال اهالی ی داستان ِگرگان در قالب انجمن شان قصد برپایی ی مراسمی به بهانه ی شب یلدا داشتند ( محافظه کارانه ترین و بی خطر ترین گزینه ی موجود ) در مقابل مواجه با کاغذی از بالا آمده شدند با مضمون ممنوعیّت برگزاری ی هر مراسمی برای اعیاد ِایرانی و پیامد ِآن کاغذ پیشنهادهایی برای هم کاری های آن چنانی . آنها جَنَم ِزیر ِبار نرفتن و بخشیدن عطای مفروض به لقای موجود را داشتند . آیا تئاتری های ما هم دارند ؟ وقتی که صحنه برای اکثریّت عددی شان صرفن سکوی پرتاب است برای ایفای نقش در چند سریال و برنامه ی در ِپیت تلویزیونی ، می شود همین که می بینیم . از آن ور ( طرف بالایی ها ) انتظاری نیست . امّا این پایین هم خبری از آبادی نیست . ببخشید اگر قدری تلخ و تند بود . خیلی سعی کردم این واقعیّات متعفّن را پاستوریزه کنم . نشد .

 نشدن امّا شب ِخودش را دارد . نوشتم

+ نوشته شده توسط نیما صفار در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 14:28 |


Powered By
BLOGFA.COM