صحنه مجبور ِروايت بود
بعد بود
دوستانم دشمنانم را يكي يكي ميكشتند
من طرف ِزندهها بودم
مانده بودم ميان غشاي پنجرهي كدر در آفتاب
داريم صحنهي جنايات فجيع را ميبينيم/ بعد/ ميآيند و جانيان فجيع را ميكشند
داريم صحنهي جنايات فجيع را ميبينيم
طرف خطاب من كسيست كه قربانيست
يكي مرد ايستاده بود بالاتر/ كودكان را ازالهي بكارت ميكرد
يكي خون/ كه ميخورد از گلوي پرنده
كمي كه با آفتاب ور ميرفت
خوني ميشد گوشههاي ايرانش
شبش پرندهنشان سر به آسمان ميبرد
و صبح زود ميدويد و ميدو به برسد به اتوبوس
شبم شبت شبش درون اتاق خواب زنده داشت
و شيء در شب آبي شدن تنم ميشد
رفتيم ميان مردهها/ شمع روشن كرديم/ همه بودند
همه
آنكه ميكشدمان/ دشمن است/ همان كه ميميرد
ماييم همان كه ميميريم
اينطور گفتهاندمان
+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت
16:51 |
