توي شلوغي ِبازار بود و آدمهايي بوديم كه بيشترمان را به اسم ميشناختيم. برّهاي كه كرّهاسب هم بود با چندتاي ديگر دنبال صاحبش ميرفت كه به فروش برود.
- برّهاي كه كرّهاسبي، ميخرنت كه چي بشي؟
صاحبش گفت: واسه قربوني ميخرن.
چاقو همراه داشت كه همانجا كنار آب سرببرد.
- اين كه قدّ يه اسب اسباببازيم گوشت نداره!
صاحب ِغمزده جواب داد: چه كنن مردم؟ فقيرن. همين يه كف دست گوشت رو نذر ميكنن ( آنوقتها هم بشردوستي رواج داشت ).
مرد خاورميانهاي فقير داشت نزديك ميشد و چشم به اين يك كف دست گوشت هراسان داشت كه خوب ميدانست قرار است سرش را ببرند.
هر چي تو جيبم بود رو كف دست صاحب برّه و چاقو و كرّهاسب گذاشتم. خواست چاقو به گلوي دوستم بگذارد كه خودم را انداختم وسط: فعلاً نميخوام بكشمش
خجالت كشيدم بگويم از كشتن منزجرم و ككم از كشته شدن كشندگان نميگزد. باقي پولم را با دقت و تقوي حساب كرد. برّهاي كه كرّهاسب بود را زير بغل زدم، خارج شدم، همراهانم عوض شدند و در روزگار خودمان هستيم.
حالا بيشتر او يك اسب اسباببازيست. پوست رويش مثل برّه پرز دارد و خاكستريست و جاي اين كه مثل كرّهاسبها پاهايش بلندتر از بعدهايش باشد، مثل سگ پاكوتاه بدن سوسيسي دارد.
گذاشتهامش روي طاقچه و با همهي اين اوصاف مرا نگاه ميكند.

