X
تبلیغات
اینجاها

 

 

توي شلوغي ِبازار بود و آدم‌هايي بوديم كه بيشترمان را به اسم مي‌شناختيم. برّه‌اي كه كرّه‌اسب هم بود با چندتاي ديگر دنبال صاحبش مي‌رفت كه به فروش برود.

- برّه‌اي كه كرّه‌اسبي، مي‌خرنت كه چي بشي؟

 صاحبش گفت: واسه قربوني مي‌خرن.

 چاقو همراه داشت كه همانجا كنار آب سرببرد.

- اين كه قدّ يه اسب اسباب‌بازيم گوشت نداره!

 صاحب ِغم‌زده جواب داد: چه كنن مردم؟ فقيرن. همين يه كف دست گوشت رو نذر مي‌كنن ( آن‌وقت‌ها هم بشردوستي رواج داشت ).

 مرد خاورميانه‌اي فقير داشت نزديك مي‌شد و چشم به اين يك كف دست گوشت هراسان داشت كه خوب مي‌دانست قرار است سرش را ببرند.

 هر چي تو جيبم بود رو كف دست صاحب برّه و چاقو و كرّه‌اسب گذاشتم. خواست چاقو به گلوي دوستم بگذارد كه خودم را انداختم وسط: فعلاً نمي‌خوام بكشمش

 خجالت كشيدم بگويم از كشتن منزجرم و ككم از كشته شدن كشندگان نمي‌گزد. باقي پولم را با دقت و تقوي حساب كرد. برّه‌اي كه كرّه‌اسب بود را زير بغل زدم، خارج شدم، همراهانم عوض شدند و در روزگار خودمان هستيم.

 حالا بيشتر او يك اسب اسباب‌بازي‌ست. پوست رويش مثل برّه پرز دارد و خاكستري‌ست و جاي اين كه مثل كرّه‌اسب‌ها پاهايش بلندتر از بعدهايش باشد، مثل سگ پاكوتاه بدن سوسيسي دارد.

 گذاشته‌امش روي طاقچه و با همه‌ي اين اوصاف مرا نگاه مي‌كند.

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 17:50 |


Powered By
BLOGFA.COM