خارج از خانه میشد برود دور
به سرعت میرفت و میایستاد
دور از ماندن و میماند در یاد
بسیار بود و بسیار
شاعرانه و بند بند
اگر چند بار بیشتر میدانست
نفس دور میشد از ما و چشمانداز
غروب از آفتاب و دریایمان رفت اگر برود
خستگی مثل ِیک مرد روی یک اسب مینشیند
زمین مینشیند
گ
گنجشکی میپرد از پرچم / نقشههای بهتری دارد
وقتی که اسب را ذکر ِاسب داشت پاره میکرد
استخاره میکرد مرد ِلوچ برای هر دو چشم
ایستاده روی مشت ِشراب با لب ِآسانش
شاعری میکند به هر چیز که شاعر باشد
هر چه چهره برمیداشت
اثر ِروزی تمامتر را میدیدیم
هر چه آفتاب میخورد / میمرد
پیش از طلوع ِطبیعت سر به خاکش برد
نیمههای طبیعت
ای کوه ِمیان ِدو کوه تو کوه باش
بنداز این عادت از سرت دماوندت بپاش شب میان ِمنظره
ای آبیی ِنشسته در عمرم
ای عمق ِباژگون ِچند دریا
برگردی خانهات ببینم میمنم مثلم که بود
عمری منم که نباشم به صحبتی بدون تو
عمر را ببین و تا عمقش برو
شوخیش میشویم هر شب و روزی که زندهایم
میترسم از بدون ِتو مخصوصاً اگر باشی
بیشتر ِمرگومیر ِعشاق این دلیلش
دلیل ِدیگر همین که مینویسم
یعنی الآن آبیش صبح است
اگر بنویسی
نوشته بودم صبحمی به دیوار ؟
روی دیوار ِصبحمی ؟
روبرو لیسیدنیست بشنو
چه برایم ؟ تو چه برایم تو ؟ چه برایم ؟ تو
تو کوکاکولاکاهوسکنجبینی ظهر ِتابستان
ای هُرم ِمزرعه که درون ِکَکَم تکی
زمستان غلامی که میگاینت به فرمایش ِحکی ی ی م
در بیع ِتک به تک تَرَکَم مزّه کردنییمممم
مممماه ِاز پنجره پیدا نشده، سمت ِتاریکیی تن تابیده، تا شد
دولّا دولّا تا شد ما
رفتیم و نیامدی به قبرت، ماهم بزنی کمم کمانت
پس مرد را آهسته کنید
خوب که شد
مرد را آهسته کنید
من ؟
آن هیچ بودم
وقتی نگاه میکردم فاصلهی بین ِچند چیز
به این زبان میگویم وقتی چیزی میبینی لکنت ِفکر هست
من نیز البته کمی عشق در چنته داشتم
آنجا
زیر ِپنجهی آفتاب معرّفیی درخت میکردم
شب داشتم میرساندم به آفتابش با چند ستاره که مردم ( ایییی ) میدیدند
تمام ِپرچم و پرنده ندیدم
میان ِزن
زنی که موسی بود / ده فرمان یکی یکی شکست

