تبليغاتX
اینجاها

 

 

 فیلم چشم نواز « خیلی دور خیلی نزدیک » را دیدم و اگر قلم فرسایی ها و غش و ضعف های این و آن مداخله در نگاه من به آن نکرده بود ، به همین سرعت مثل الباقی ی مشابه ها همان حین دیدن مشغول فراموش کردنش می شدم . کار که تا چشم کار می کند رو و به تعبیر کیارستمی « گل گنده » است و به همین سیاق سانتی مانتالیستی و شعاری . امّا این این وری های سفارشی برای آن ور ، به مقصد که می رسند آن قدر کلافه می کنند آدم ِهنوز به اندازه ی کافی احمق نشده را که ( یکیش من ) بعد 4 سال دوباره کاغذ قلمی برای سینما می کنی . خب این فیلم چه دارد ؟

-         قصّه ای برای اهل ِایمان : اهل ِایمان به دور و نزدیک را نمی نویسم . غرض ، خبر از مکشوف دادن است . این بازی این طوری پی گیری می شود : آن که می داند ، خود را به ندانستن می زند که طبق وعده ، آخر ِبازی دوباره بداند . این مکانیسمی ست که تولید اطمینان می کند . هیچ چالشی رخ نمی دهد ؛ تردیدی نیست ، پرسشی هم . طرفین این بازی عمدتن ناخودآگاه رام و مطمئن تن به قواعدش می دهند . جنبه ی خطرناک قضایا در این است که این بازی به شرطی موفّق می شود که « بازی » دانسته و شناخته نشود . عوام به اش می گویند عوام فریبی . این طوری فانتزی تعیین تکلیف برای امر انضمامی می کند . خب این خیلی خطرناک است .

-         اشارات و کنایات و . . . : . . . فریتس لانگ در دعوای آن روزگار ِبه تعبیر خودش تبعید ارادی در هالیوود ، در واکنش به تکیه کلام معروف تهیّه کنندگان « پیام می خوای بدی برو تلگراف خونه » گفت : « اتّفاقن پیام چیز خوبیه . به فروش فیلم هم کمک می کنه . چون مردم وقتی از یه فیلمی خوششون بیاد ، دوست دارن بعدش راجع به پیامش با هم بحث کنن  . » و حالا می بینیم که چقدر سینمای هالیوود ( در مقایسه با سینمای اروپا مثلن ) راه به راه پیام اماله می کند . امّا چرا آن ها سلیقه سازی برای دنیا می کنند و فیلم هایی نظیر « خیلی . . . » در بهترین لحظات تن به سلیقه های آن ها می دهند ؟ این فرق فرهنگ های باز و بسته است . 

-         کلّی پس زمینه واسه ارتزاق : معصومیّت ، زیبایی ، سنّت ها ، طبیعت ، باورها و . . . و چیزهایی که مسلّم انگاشته می شوند و روی آن ها قرار است پیام ها سوار شوند . خیلی ذوق زده می شوم وقتی می بینم این فیلم ها با داعیه های کهکشانی شان جراًت پریدن از روی زیبایی شناسی ی فیلم های فارسی هندی را ندارند . در واقع حل این معادله ، پاسخ به این سواًل است : چه طور صورت مساًله را پنهان کنیم ؟

 چیزهایی که محتمل بود داشتن شان : انتقال تجربه مثلن : فرض کنیم که این فیلم هالیوودی مآب در خود ِهالیوود ساخته می شد . به احتمال قریب به یقین یکی از شاخص ترین خصیصه های فیلم انتقال تجربه و موقعیّت های فیلم به بیننده بود . به هر حال هنگامی که ذهن معطوف درام نیست و مکث می کند ، فرصت خوبی ست برای ورود حواس دیگر ( لامسه مثلن ) ، موقعیّت کالبدی و نظاره . مواجهه ی افراد : وقتی که آدم های یک فیلم به صراحت ِتام ترجمان ِناشیانه ی چند حرف تکراری باشند ، مواجهه ی چی ؟ کشک ِچی ؟ و از این چیزها . . .

یک سواًل : چرا فیلم هایی که به آمریکا می روند ( مثل این ) بر خلاف اروپا رفته ها بیش از این که نماینده ی گفتمان روشن فکری باشند ، سفیر حکّام به شمار می روند ؟  

 مثلن ببینیم : جریان اصلی ی سینما که فوردها ، هیچکاک ها ، اسپیلبرگ ها و . . . پیش می برندش ، معطوف به یقین به موقعیّت انضمامی و قصّه سواری ست . سینمای روشن فکری با شاخه های متنافرش می آید و این یقین و این استقرارها را دچار چالش و تنش می سازد و در پروسه ای ، خود نُرم آفرینی می کند . امّا آن ور ِقضیه جریان ِپُرهزینه و کم فایده ی فیلم های تبلیغی هم هنوز ادامه ی حیات می دهند . این ها حتّا از ایجاد یقین ( نه یادآوری ی یقین ِاز قبل بوده ) طیّ بازه ی ارائه شان هم ناتوانند ؛ چرا که خود در مقام عمله ی یقینی آن بیرون ایفای نفش می کنند .

    فیلمی که صدا و سیمای وطنی دوشنبه 30 مرداد نشان مان داد ، متعلّق به فرهنگی ست ناپُرسنده و نیاندیش که در بهترین حالت می تواند برای چند میلیون مین بار بشارت به خود و اهالی اش بدهد که همه چیز سر جایش است . فایده ی یادآوری و بازتعریف ِچیزی که از همه ی تریبون های ممکن و موجود ِپیرامون تکرار می شود ، چیست ؟ این را  آن ها که ارباب و اسباب ِنشر و حفاظت ِاین فرهنگ اند بیشتر می دانند ( بگذریم که عمده ی نشر و حفظ این فرهنگ توسّط ِقوای قهریّه و اِجبار صورت می گیرد ) امّا چیزهایی که این جا می توان نوشت ، یکی گذران ِزندگی ی ادواری که زور زده می شود کش بیاید بی نیاز به هر دانستگی ی نو ست ؛ یعنی صرفن مطابقت و انطباق . . اتّفاقن در این زیست و نگرش ، تمام ِتلاش این است که حرف ِنویی زده نشود و چیزهای دیگر و . . . مثلن ساختن چیزی برای آن ها تا این ها ببینند آن ها را که دارند نگاه می کنند . این ها از خبر ِگوش کردن ِآن ها اگر مستعد باشند شاید چند صباحی بیشتر یقین آورند که آن ور هم خبری نیست . این می شود احتجاج به خصم .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 2:13 |

« اهمیِّت من در هر چیز است که احاطه می کند فرد را » *

 

 ما آهسته داشتیم می مردیم که چند سوّم شخص جلوی ما در آمدند

 آمده بودیم به زیارت ِهیچ                     چیزی تازه کنیم

 رفتم آن سوی همه یا هیچ جا              جای نشستن ( زندگی ی ) پول دارها

 میراث ِسرمایه داری ی متاًخّر

                            تولید ِانبوه ِمرگ از گرسنگی

 گرسنگی و مرگ

 مرگ برای مردگان

 نیمی از آنان در تن بودند

 یکی درد بود

 و یکی          در در در درد بود

 درد از سه جا به پیراهن می رسد

 پر می شوند جیب های جفت جفت

 افتادنی در کار نیست             بالا می روند بیشترشان

 نمی نشینند برای بعدن       سوراخ دارد نشیمن گاه

 درد سه نقطه سه نقطه به قنوت می رسد          قنوتی طولانی

 

 

 خیلی وقت ها قبایل ِسخت             خیلی وقت ها قبایل

                خیلی وقت ها قبایل سخت می شود

 مردی مثل ِعقرب                مالش را رد از پل برکات می کرد

 مار می خزید در کوهستان        ( جاده ی مالرو )

 نماند و ندید        نرفت و ندید          عادتی شده بود از وقتی

 عندالجناب عالی سوتش به بلبل       مار در وقت ِتحوّل         بسیار

 بسیار پوست و بسیار          با استخوان هایی تا از ران

 دردش تاریخ دارد           مرور می شود وقت ِراه

 بریده بریده درد می کند

 با درد ِخودش و بسیاران      مثل ِیک دندان

         ماندن

 میان ِاین همه حیوان ِزیبا       هم نشین ِآدم ِاحمق شدن

 بودن ِپنیر برای موش         گربه بیار        گربه بیار

 نه اشتباه متوجّه شدی         گربه نیست این

       این گربه فقط شده تله موش !

 چنگ                  نه چنگ

 خستگی              نه این برای تو

 ماجرای دو مرد است : یکی گاو نزائیده

         یکی افسرده از میان

 جنس ِعمر می نویسد برایت سوّم شخص

  عذاب ِدندان ها

 عذاب های شخص ِثالث      ناخن ِافتاده     تویی

   اهمیّت در آدرس است

   یعنی اگر هنوز مرده ای

                     پس کجایی

                     ( سواًًل )

 نکند بمیری تو          نکند

 نکند لک بیافتد گوشه ی نعل        بکی

 

 

 دکّه ی ماه فروشی ی پلنگ ها          شیرها گاوشان را به بازار بردند

 گاو از پس ِگاو بر می آید     خورشید      از پس ِابر

  امّا بعد همیشه کمتر از قبل در خاطر می ماند

 پهن پهن داشتن و چندتا کار ِتازه

 گُهی باریک که با چشم و موچین در فاصله و عمل

 و یک ماجرای عشقی ( سکسی !  سکسی !   سکسی ! )

 سیاست برای فقرا        پول برای جنس ِمخالف

 چند زیبایی ی یک مرد زیر ِیک مرد وقت ِدر زدن ِزن ِهم سایه

            برای چند عطش شعار داده ای ؟

 چند بار داده ای برای سیر شدن         ( شاعر اشاره به شکم می کند ) ؟

 بسیاری از مفاهیم زیستن      مفاهیمی ارزانند      و مفاهیم زیستن نیز

 امشب شبی ست که به تازگی هنوزست

( حتّا روز هم می تواند باشد ) پرانتزی بسته به بستگی

 روز است و ما به زندگی عادت می کنیم

 عادت می کنیم به زیستن در کنار ِهم      عادت به کنار       تو چی ؟

 _______________________     

                                                  چهارشنبه 13اردیبهشت 85

 * اوی بابا ننه ت

+ نوشته شده توسط نیما صفار در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 9:54 |


Powered By
BLOGFA.COM