مسعود هنرور
شاعر جوان گرگانی
از ام اس و دیگران مرد
می گویند دانشجویان را طوری شکنجه کرده اند که حتی جرات اظهارش را ندارند و .
آماده شده اند برای نابود کردن همه ی چیزهای ناچیز مانده و .
آدم خوبی مثل مسعود چطور می توانست در گهی مثل ایران امروز دوام بیاورد و .
آن چیزهایی که از یکی از غزل هاش در خاطرم مانده :
نوشته گاه پیش ِخون در آستانه ی دری
که مطمئن نبودم از کناره هاش بگذری
طلسم ِآبی ی مرا کجای خویش دیده ای
که پلک می پراکنی در این سکوت ِآخری
.
.
.
چند بیت یادم رفته
.
.
در این کرانه ها که دل عزیز ِخاک می شود
کویر می شوم ولی
به دست ِ
خاک ِ
بهتری

