( كمي دربارهي هنر ِايراني )
انگارهي حاشيه به نوعي مبتني بر انگارهي متناست . يعني دوّمي ، نقش پيشفرض را براي اوّلي بازي ميكند . پس به آن غلظتي كه توهّم حاشيه ، ايجاد توهّم متن ميكند ، در عكس اين حالت متصوّر نيست ؛ مخصوصن در دوران وانمودگي ، گفتن از حاشيه ايجاد اين شبهه را ميكند كه متني موجود است . اين شبيه ارتباط آثار با مؤثّر است . از اين تكنيك به وفور استفاده ميشود . قديميترين شكلش شايد همان رجزخواني باشد . ديگر نه خبري از آن بدنهاي شقّه شقّه شده است ، نه از شمشيرهاي خونچكان و . . . ولي رجزها در ژانر حماسيي ادبيّات به حيات خويش ادامه ميدهند . حالا آيا رجز حاشيهي جنگ است يا بالعكس ؟
تحشيهنويسي چيست ؟ در يك الگوي ساده شده ، آيا شارح در حاشيهي آنچه شرحش ميدهد است ؟ يا بالعكس ؟ فردي كه نقش شارح فردي ديگر را ميپذيرد ، حاشيهي او محسوب ميشود يا بالعكس ؟ اگر انديشههاي آن ديگر ايفاي نقش در حوزهي عمومي ميكرد كه شرح و شارح نميخواست . پس شايد شارح كه گمان ميكند تسرّي دهندهي آن انديشهها در حوزهي عمومي است ، در متنتر باشد و آنچه شرحش ميدهد در حاشيهتر . چرا حوزهي عمومي توليدات شارح را مصرف ميكند ؟ چرا آن چيز ثقيلالفهم را جدّي ميگيرد ؟ اين جز در جنبههاي اسطورهپردازش نمود دارد ؟ سواٌل مهم : خواست اسطوره ساز آورنده به متن است يا خواست دقّتبخش ؟ تصوّر عمومي اين است كه ما با دقيق كردن ميشناسيم . امّا « ما» ميدانيم كه صرفن اينطور نيست .دقّت ، تمايز بين حيطهها و حوزهها را برميدارد . گفتمان دقّت ، طيفي ميسازد ازخواستي دستنيافتني در يك سو و در سويي ديگر ، نقصان و نيستي . باز هم به شارح فكر كنيم . آن كه خبر ميدهد در متن است يا موضوع خبر ؟ وقتي از خود خبر ميدهيم چه ؟ وقتي خودكشي ميكنيم . . . ؟
گفتمان حاشيه چگونه استمرار مييابد ؟ چه گفتماني ميتواند همواره در حاشيه بماند ؟ شايد گفتمان هرگز شكل نگرفتهي همواره حاشيه . گفتمان حاشيه فقط دلالت بر خودش دارد ؟ آيا گفتمان حاشيه گفتمان ضعف است ؟ شايد تعبير گفتمان«ها»ي حاشيه ابهامزداتر باشد از گفتمانهاي متن . خروج از انگارهي دواليستيك صحّت اعتبار متن و حاشيه را به ترديد ميافكند .
ميتوانيم الگوهاي متعدّدي براي گفتمان اقليّت داشته باشيم . اين جا مراد از اقليّت ، اقليّت عددي نيست . به عنوان مثال تعداد افرادي كه در اين مرز پرگهر زير خطّ فقر هستند، بسيار بسيار بيشتر است از آنهايي كه رويش هستند . امّا زيريها اقليّت محسوب ميشوند . اينجا بحث اعمال قدرت مطرح است . يكي از الگوهايي كه تمثيلي از گفتمان اقليّت بهدست ميدهد ، همان متن و حاشيه است . ديگري الگوي پيشرفت است . در اين الگو گفتمان نخبه همواره آوانگارد است و همواره در اقليّت . تلفيق اين دو الگو مفهوم توسعه را جعل يا توليد ميكند ؛ بعدن ، در سطور پايين
در يك انگارهي فيزيكي ، وقتي از بطن متن به سمت « بيرون» و حاشيهتر ميرويم ، آيا به حدودي كه حاشيههاي دو متن در هم ادغام ميشوند ميرسيم يا به كرانههاي نيستي ؟ اگر اوّلي ، پس ادغام ِحاشيههاي دو متن ، متن ديگري نيست ؟ اگر به جاي متن ، به اثر فكر كنيم ، يعني لابد مرزهايي را به قرارداد برايش تعريف كردهايم . وضعيّت بينامتني چه امكاناتي را ايجاب و ايجاد ميكند ؟ من تصوّر ميكنم با بازتوليد عدم استقرار ، فرهنگ ديناميكي را پديد ميآورد كه بحث متن و حاشيه را به حاشيه ميكشاند و به متن .
مفهوم توسعه : مصداقها و تمثيلها هستند كه القاي مفاهيم ميكنند . يكي از تمثيلها همين است : الگوي توسعه در برهمكنشي ديالكتيكي مرتبط با بازتوليد حاشيه است؛ مرتبط با نمودهاي آنتروپيك و كنش آنارشيستي . يعني آنچه در بحران است و ميخواهد اتّفاق باشد ، از متن بيرون ميزند ؛ از تعريفشدگي و سامان ِپيشيني. مكانيسم ِديناميك ِتوسعهيافتگي با جذب مداوم آنچه خارج ميزند به درون سيستم ، عمل ميكند. اين پويايي ، حتّي يك الگوي هندسي از توسعهيافتگي را نيز تداعي ميكند .
در كشورهاي توسعه نيافته ( مثل اينجا ) همواره گرايش به اين است كه يك گفتمان به رسميّت شناخته شود و همان ، تمام فرصتها ، احتمالات و . . . را قبضه كند . همين گرايش كه فربهي و طول و عرض ميليتاريستي ، اكونوميستي و . . . به گفتمان رسمي ميدهد ، در واقع لاغر و لاغرترش ميسازد . زيرا هيچ گفتمان مفروضي از ارتزاقهاي مقيمانش تغذيّه نميكند و اين زيبايي و اميدبخشيي امر ذهني است . حال در ملك ملوكالطوايفيي ما ، رسميّت چند مرجعه ميشود و براي بعضي توليد شبههي دموكراسي ميكند. به اين ترتيب ما با گفتمانهايي برخوردار از درجاتي از رسمي بودن مواجه ميشويم . در اين شرايط غيرديناميك ، حاشيه ، يعني آن چيزي كه سركوب ميشود و قرار است حذف و كنترل شود . ظاهرن زعماي امور يواش يواش دارند به روشهاي سركوب از طريق كنترل پي ميبرند . با مزه اين كه سركوب از طريق حذف هم هِي فراگيرتر ميشود ( سركوب اضطراري و سركوب استراتژيك ) . ملايمترين ، خودمانيترين و دوستانهترين شكل سركوب ، ميتواند در ندادن فرصتهاي مساوي ديده شود يعني اين از اين : حرف آخر اين نوشته در حيطهي گفتمان هنريي اين ملك اين است كه ريش و قيچيي اين گفتمان در دست آدمها و نهادهاي بيرون آن است و مرابطهي ناگزير ِحيطههاي خلّاقيّت هنري با مفهوم عامّ فرهنگ ، فقط آسيبپذيريش را كاهش داده ، كمي كار صاحبان ملك را در اداره و كنترل اين حيطهها دشوار ميسازد و شايد هم كمي بيشتر .
نيما صفّار
