تبليغاتX
اینجاها
              « چرا اين شعر مهم است ؟ »

   در شعر « راه اصفهان مدراتوكانتابيله »‌ي « هوشيار انصاري فر » موقعيت انديشي براي واژگان و ... مي شود؟ علي‌رغم رويه‌ي ناكاركردگرا ؟ در فارسي انگار سواي فحوي و كاركرد ، چيزهايي نظير شطحيات و الهام و ناخودآگاه هستند. آيا كم شدن رسانايي يا ابلاغ بايد همراه با افزايش تشخيص و انسان‌مداري‌ي متن شود؟ پاسخ پيشنهادي منفي است . شعر (همه‌اش) فارغ از ثنويت خودآگاه و ناخودآگاه و تلفيقات و روابط‌‌‌شان ، نمونه‌اي از متن شبيه‌سازي نشده و تقليل نيافته به بيان است. نظاير اين نمونه را چقدر در فارسي داشته ايم؟ 

«دفي تو دفي سرتاسر دنبال رودخانه را، گرد باد، برگ و يك يگ عدد زنبور بي هواتر را

  من » 

    در فارسي تصور مي رفت دغدغه‌ي ساخت و تشكل كلمات را از حيثي معدود ساخته به قول قدما متن را « قائم به ذات » مي‌كند(لابد اگر مي گفتند مي دانستند چيست). اما نپاشيدگي كلمات ، اينجا با الگوي اقتصادي نيست . دغدغه‌هاي ساختي مي‌توانند منجر به تشكل نشوند. ذات و قيامت هم باشد براي متالهين . باشد براي بعد . فعلا : « اسم ديگرت تا بعد »

  شوخي‌ها : «ها»‌ي اين « شوخي‌ها» كثرت عددي را نمي‌نماياند. اينجا وفاداري به چيزهاي است كه قرار است «بيرون» باشند. متن پيرو عناصر اخراجي‌اش مي شود . مثلا بود پيرو نمود در ناجديتي وانموده ؟ اين متن برخلاف بسياري از متون موصوف به صفات پشت علامت سوال پيشين واجد «بيرونگي» نمي‌شود . به قول رويائي‌ها «التيام» در فيگور نمي‌يابد . گاهي رد روايت را در ايفاي چند نقش از يك عنصر در مكان‌ها و زمان‌هايي از متن پي مي گيريم. اينجا اين نقش‌ها بيشتر نحوي و هم‌نشينانه هستند. - اما اين هم‌نشيني نمي خواهد صرف در جنبه‌هاي پارولاتيك شود. چرا نثر ، پيش از حواشي‌ي نقل مكان كرده از پيرامون به پايانه مي آيد؟ هم آن نثر لبخند نشان مي دهد و هم عدم انطباق شماره‌ها با پاورقي‌ها‌ي بعد «بيا بريم» و هم سرقت گوران از واترز .

   - خواست موسيقايي به نثر مي رسد و نثر به روزمرگي‌ي كمي اشكبارانه. اما از همان آغاز مگر اين خطابه‌ي عاشقانه بود؟ مگر اسوه‌ي روزمرگي را فلوبر نچيده ؟ سوال شخصي من از خودم: چرا نوع ناآشنايي‌ي باز توليد شونده‌ي اين شعر براي من بهت‌آفرين نبوده است؟ شايد چون بهت مبتني بر نوعي پيشينه‌سازي است ؛ جايي كه قابل انتظار آلترناتيو غيرقابل انتظار مي شود. پس بهت در متن همراهي‌ي سوژه را مي طلبد . اخلال در تماميت خواهي‌ي فرد آيا فرصت آگاهي از شگفتي مي‌دهد؟ شعر هوشيار انصاري‌فر ميل رخ داد ندارد . اين در فارسي عجيب است ؛ خيلي عجيب.

   «راه اصفهان1 » از همان اول ، اعدادي كه وعده‌ي پاورقي مي دهند و چيزهايي ديگر ، مكثي حداقل حائز اهميت را براي عادت ، گريز‌ناپذير مي نمايانند. پاورقي‌ها مال متون توضيح‌كرايند. اين يكي شوخيش گرفته؟ الزام و التزامي به پاورقي‌ي بعد از پايان نيست و نه به آن‌ها كه پاي صفحه‌هايند. يكي از مهمترين كاركردهاي پاورقي ، اخلال در خواندن است. اصولا اين ارجاع چيزي در متن به بيرون مفروض شده ، چه اهميتي مي‌تواند داشته باشد ؟ اخلال در زمان خطي ( آن هم در خلال مدعايي موسيقايي ) ايجاد بيروني مفروض است كه نوعي هم‌بستگي به اجزاي متن مي‌رساند ؛ فيگور توضيح‌گر كه يعني اين ‌كه: اينها شطحيات و ياوه نيستند و اگر مي خواهيد باشند چيزهاي ديگر هم مي شوند . خود اين نوعي گريزمندي‌ي به‌سامان را به هنجاري كه قرار نيست باشد پيشنهاد مي‌كند. چه مي كنند اين ويرگول هاي آخر سطور؟ 

 « و پلكهاي مرتضاخان ، مجددا، مي‌افتندنت     نت با         با،  »   انگار پاسخ‌هايي مي شنوند سطرها و واكنش نشان مي دهند. اين مي تواند حتي در نشان ندادن واكنش باشد. مي خواهم مدعي شوم كه سطرها در«حين » واقع شدن، پاسخ و واكنش دارند (حيث التفاتي‌ي سطرهاي شاعر نسبت به موقعيت خطاب) مخاطب‌گري‌ي اين شعر ، در خطاب قرار دادن الحاني از ادبيات كلان است. نارخ‌دادها مي توانند گاهي تجزيه به چند رخ‌داد شوند. اما «انباشتگي و خوداري از بروز » رويه‌ي هژمونيك متن نيست. اما اگر منش تقليل‌گرايانه ندارد اين متن ،از خواست جامعيت نيست. اما علي‌رغم اشارات صريح به موسيقي ، جنس زمان متن موسيقايي نيست. تصوري پلاستيكي از زمان ؟ چند مبحث نگشوده : « نگشودني شدن مبحث كه جوري از هم‌ساحتي‌ي آن و اين است » ؟

 تقديم اين متن به آن دو جوان كه مشغول معلمي‌ي من بوده‌اند :« مرتضا پورحاجي » و محمد«باقر عباسي» و....و بلندي‌ي شعر در مقياس زمان آ‎يا در سطرها مستتر است؟ بندها آيا وعده به بلندي مي دهند؟ براين شعر زمان مي‌گذرد؟ چطور؟ فرض توالي و فرض حاكيانه يا فرض پيش‌روي در ادراك را من در اين شعر نمي‌توانم بشناسم. حافظه‌ي اينجا در خطور به ذهن است؟ اگر حافظه‌مندي‌ي ذهن، علي رغم حالت نوستالژيك مي تواند شايد بلاموضوع شود، شايد در تن زدن از آن تمثيل بصري است: پرسپكتيو . و ديگر شايد در هم‌عرض بودن واژه‌ها و پرهيز از احضار ساحت‌ها است. ساحت قرار است بعدها شكل بگيرد. پس دور و نزديك نه و غربت و آشنايي نيز مجالي ندارد و آن سكون روي من كه واو و فتحه مي گذارد تا تو وقتي مهم مي شود كه حشو مي‌شوي .

  براي من خيلي مهم است و مهم‌تر رابطه‌ي اين شعر و هيجان. پسيني قرار نيست باشد. هيجان. با همان خود‌داري‌ي اشاره شده يا در واقع با فخامتي كه مي‌تواند خود‌دارانه شناخته شود، متن به سرسام اسكيزوفرنيكي كه مي‌تواند پيشنهاد شده باشد، خو نمي كند . و البته به هيجان شگفتي و شكفتگي. هيجان تشخيص داده شده، در مناسباتي شبكه‌اي به كار مي آيد تا آن انضباط و هنجار نقيض خود شوند

 – انضباط و تصادف: مفروض داشتن موقعيتهايي دودويي كه سوا سوا فرض مي شوند و وعده به آتي مي دهند يعني اينجا ما مانند آن اشعار رويايي با خواست ناموقعيت‌‌ سازي (كه به سرعت عرف و بستر مي‌يابد) و ايهام و ديالكنيكش را به هم قرض مي دهد، مواجه نيستيم؛ بلكه با تمايزهاي مخدوش شده. پس شعر در «منضبط بودن» يا «تصادفي بودن»، «تعريف» نمي‌شود. مبحث « زمان دروني » كه دوستدارانش را مي توان تشويق به تشريح اين شعر كند ( شعر را بخوانيد ) سواي آن « غيريتي » كه ايجاد جذابيت مي‌كند و بيرون‌سازي، مي‌تواند در نابهنگامي‌ها ( و در اينجا البته رخدادگريزي ) «اجرا» شود. چگونه اگر براي متن ، فيگوري متصور هستيم، اين فيگور موقعيت نمونه‌اي- نوعي نيابد. طفره‌روي و پايبند نبودن به و از فحوي ، امر كلي و حادثه ، الزاما اما موجب ثبت فيگور نمي شود. (شعر را بخوانيد) . . . ( )

   اگر قرار است كلمات و ارتباطشان و بالعكس دمادم فرار و عبور از دام انبوهي و انباشتگي كنند ، آيا تنها گزينه‌ها پرداختن به فيزيك كلمات و بديهي انگاشتن است؟ شعر هوشيار «نه» مي گويد. مي شود متافيزيك مصرف شود (البته نه در چرخه‌اي نظير اقتصاد يوميه) بداهت نيز معطوف به پيش فرض يقيني بين‌الاذهاني است . اينجا اين شعر ، ور به همان يقين مي‌رود . اين از اين . اما زبان ناگزارشمند چطور «بر» نشود؟ چطور فيزيك سمعي- بصري- معنايي كلمات در عبارات و سوا سوا يا با هم بروز كند و واجد آن ديگر استعلايي نشوند ؟ چطور كلمات و عبارات انديشيدني و مصادره به مفاهيم نشوند و نيز مصادره در مفهوم بي ربطي و ... چگونه مي توان بشارت رابطه را مداوم كرد و عذاب معهود را ؟

  _ اگر شعر را خوانده‌ايد ( بعضي جاهايش را هم ) اين ‌كه اين شعر شايد روش صحيح‌خواني داشته باشد، صحيح ترها را منتفي نمي كند. اين احتمال صحت خود خصيصه‌اي است برايش . سواي اين خصيصه كه ( ) فارغ از منش نيست ؛ منشي مبتني بر منع و طمانينه و خودداري و ... كه شرطي براي مجاز شدن مي شود. استعبادي ندارد كه يك « طرز » كه جنبه‌ي سلبيه دارد ، به كنترل كار بيايد . پي‌گيري‌ي خواست موسيقايي غير عروضي و غير واج‌گرا چندان هم غير محتمل نيست و البته اين خواست مي‌تواند آرام آرام ربطي به شفاهيت نداشته باشد.

 - برخي از داخل گيومه‌ها از « شعر »اند.    « نيما صفار »

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 12:0 |


Powered By
BLOGFA.COM