تبليغاتX
اینجاها

                    « با بلوچ از پهلو به نقطه نقطه نقطه »

 

  شعرهاي كتاب « ضلع آفتابي پهلو يا كلمه » علي رغم سروده شدن در و براي موقعيّتي ديگر و به كار و مصرفي ديگر آمدن ، جا و امكان تحليل و بررسي كمي باقي نمي گذارند . اينجا به كتاب نمي پردازيم . كتاب ، مجموعه اي از اشعاري ست كه نام نيز از آنها گرفته است . اين پرهيز از خواست كتاب شدن امّا خود نيز خواستي نشده است. يعني نمي شود باب « ناكتابيّت»  را باز كرد .

   كتاب در رويكردي رام ومسلمان تن به عرف و هنجار ارائه ي كتاب شعر داده است ؛ مبتني بر ارزش هاي همان ها  به كيفيّت و باز توليد حال و هوا و حسّ و حال شاعرانه مي پردازد ، اهميّت مي دهد و توفيق مي يابد .

   حال در همان هنجارها البتّه همواره مقدار معيّني هنجارگريزي به عنوان چاشني و كيفيّت و . . . به عنوان يك هنجار نهادينه شده است  و مثلاً اشعار بيش از حدّ ِمتعارف پايبند به عرف نيز از سوي عرف رد مي شوند . زيرا رويكرد اعتدالي يكي از كلان ارزش هاي همين عرف است .

   اينطور است كه ما مي توانيم توليدات و اشعاري را ادامه صورتبندي ها و نحله هاي مختلف بدانيم .

 من شعر علي مير كازهي را نوعي ادامه بر پيشنهاده هاي دهه چهل مي دانم.اينجا زمان خطّي را مدّ نظر قرار نداده ام  .  رويكرد علي ميركازهي و شعرش را به اين شعر و دهه ، مبتني بر پارادايم « اعتدال » مي دانم . نه ارتزاق مي كند و نه از خود بيگانه مي سازد و غير قابل باز شناسي و قابل شناخت و بازتعريف در آن صورتبندي كه قرار است پديد بيايد . . .

  . . .  اين شعر ( مي توان خو به انفراد كرد ) به تناور كردن كلان روايت « زيبايي » آمده است و كلان روايت « شاعرانگي »

 مي توان براي اين اشعار قائل به « نوعيّت » شد و به جاي اشاره به « اشعار علي ميركازهي » تعبير «شعرعلي ميركازهي» را به كار برد.اين توصيف ، در موقعيّتي انفعالي ادا مي شود .

( ) بدون شك سهم كمي به« رخ دادگي» و اتّفاق، داده نشده است.آن به آن اين اشعار، وحشي، هيجاني و ناگهاني بودن خود را به رخ مي كشند و البتّه تربيت و پروايي كه بي وقفه همراه كرده اند را نيز . امّا آن سه جنبه اوّل را هوش رخداده گرا است كه احضار مي كند . « چيز » در بستري كه در آن نقض عهد كرده است ، رخ مي دهد و در بهترين حالت آن بستر را باز توليد و تداعي مي كند و يا شايد مانند لحظاتي از اين اشعاربتواند به ترديد بيفكند .

( ) شعرها رفتاري مرافقت آميز بانحله ها و الحان ِبه شاعرانگي پذيرفته شده زبان داشته ، از جنبه هاي حيثيّت ادبي نيافته زبان حذر مي كنند . دچار مكانيسم هاي سرايش نمي شوند ؛ امّا به شدّت پايبند به « سروده شدن » مانده اند .

( )با مدّ نظر قرار دادن حيطه واژگاني اين اشعار،شايد متوجّه ي بسامد بالاي كلماتي كه حيثيّت «ادبي– شاعرانه» شان اثبات شده باشند، بشويم. حتِّي رفتار ِبا اين كلمات نيز نوعي ناب گرايي را در دورنما ، چشم انداز كرده است ؛ ناب گرايي اي با احتمال بالاي سانتي مانتاليسم . از اين جا شا يد به آن جنبه اي كه علي رغم توانش هاي ترديد ناپذير اشعار براي من آزار دهنده اند ، برسيم : « شيك » و« شاعرانه مآب » بودن .

 يكي از جنبه هاي اعجاب آميز اين اشعار در همنشيني هاي معمارانه اي است كه بين كلمات و حيطه هاي متنافر ايجاد مي كند. شعر ها ساختوارگي را مدّ نظر دارند. مي خواهند حرف نزنند و لغو و ياوه هم نباشند . مناسبت اشعار با امر معنا در اين حدود و رويّه ها است . اين شعرها اگر مي خواهند مستقرّ در صورتبندي هاي رايج نباشند ، گير و درگيري در فضاي مفهومي ايجاد نمي كنند . بيشتر اشاره هاي مرافقت آميز با امور كلان مفهومي دارند ؛ شايد در رويّه ي تواًمان ِموضع گريزي و صراحت هاي شاعرانه .

 علي مير كازهي از تبار معتقدان به شعر است .  او يك رفرميست وادي شعر است . كاري كه مي كند توسعه گفتمان موجود است . كار كمي نيست . شايد « كار » بايد همين باشد .

 علي ميركازهي جا و جايگاه خودش را در شعر اين كشور دارد . تصوّر نمي كنم شعر فارسي – ايراني از شناختن و به رسميّت شناختنش ضرر كند . شايد كمتر شاعري توانسته باشد بين « بر شدن» از يك موقعيّت و تناور كردنش همزيستي و شايد حتّي يگانگي ايجاد كند ؛ بين فربهي و نبودن .

 علی میرکازهی و نقاط محتمل در برهوت . برهوتِ هر من

  

                                                                        نيما صفّار

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در دوشنبه نهم آبان 1384 و ساعت 0:34 |
                « ژانر شعر و بالعكس »

پيشتر اشاره شد كه پرسش ِاز چيستي ، حدّاقّل با خواست ِرسيدن به پاسخي قانع كننده ، موضوعيّتي در اين حيطه ندارد * و لزوم ِ پيش كشيدن ِ بحث ِژانر ، در ايجاد موقعيّتي است سواي آن كه رفتار ِامتناعي پديد مي آورد .

ژانْر* ( genera ) در لغت مشتق از كلمة ( genus) ( جنس ) است كه در عرف ( كدام عرف ؟ ) معادل نوع ، گروه ، دسته و . . . دانسته مي شود . ژانر ها را ما عموماً به عنوان كلماتي با يا بي ( يا ) ي نسبت مي شناسيم : فيلمهاي جاده اي ، ژانر سينما ، ژانر شعر ، شعر حجم و . . .پس ظاهراً اين كلمات ، چيزهايي را مجموعه مي كنند . بهتر است وارد بحث مرغ و تخم مرغ نشويم و اينكه آيا مجموعه ها بودند و نام پذيرفتند يا بالعكس ! خيلي هم بي ربط نيست . در همين مثالها مشهود است كه براي هر ژانري ميتوان زيرژانر هايي را متصوّر شد و بالعكس و ديگر اينكه ژانر ها ، نام هايي هستند كه چيز يا چيزهايي را از چيز يا چيزهايي متمايز مي كنند . طبيعتاً اين تمايز مستور در « ذات » و « فطرت » اين « چيز » ها نيست و معطوف پروسة شناخت است . حالا شايد سواٌل شود كه آيا ما چيزي را سواي ادراك سوژه مي شناسيم ؟ جواب سواٌل مستتر در خودش است : نه . پس تاٌكيد بر اين امر ، چه لزومي داشت ؟ اين كه حتّي اگر ما قائل به ( چيز ) ي باشيم ، بر مبناي منتزع كردن صفات و حالتها يش و مشابهتها و تنافرهاي آنها با چيز هاي ديگر ، مي توانيم در دسته هاي مختلفي قرارش دهيم . امّا بحث ژانر، حدّاقّل در اين موضوعيّت غليظي كه يافته ، منحصر به يك تيم كشي ساده نمي شود . پس چه ؟ آيا مجبوريم زنگي ِزنگ يا رومي ِروم باشيم ؟ استقرار موقّت تعاريف ، قراردادها ، عادت ها و . . . در ذهن شناسنده ممكن مي شود ومسلماً اين ذهن ، چيزي بسيط نيست . پس . . .

اگر ما بنا بر اثر ديدن متون داشته باشيم ، يعني از بيرون نگاهشان كنيم و بيروني برايشان قائل باشيم ، بر مبناي خصيصه هاي فرضي كه منتزع مي كنيم و قراردادهايي كه اين خصيصه ها را به نام هايي نسبت مي دهند ، مي توانيم آنها را متعلّق به ژانرهاي مختلف بدانيم يا هر يك را به تنهايي لابد با تعريف و تبييني كه مي كنيم ، ژانر خودش . خوب : من دليلي براي التزام به بيرونگي نمي بينم . پس ميتوان چند جاي يك متن ر ا به چند ژانر نسبت داد و شايد بعضي از اين ژانر ها هنوز اسمي نداشته باشند و هنوز به قولي « من درآري » باشند و شايد بتوان كوچكترين واحد مفروض هر متن را ، حتّي در مناسباتي كه با خود آن متن برقرار ميكند يا نه ، در رسته هاي مختلف طبقه بندي كرد .

ما بيشتر با نمونه ها سر و كار داريم يا ايده ها ؟ از نظر كمّي ، بي شك نمونه ها . اگر نمونه هاي آثار را مربوط به مؤثّرهاي نَسَبي يا همان مؤلّف ها بدانيم ، پاي ايده را هم وسط كشيده ايم ( هر چند ، معمولاً در مغز استقرار دارد ) اشارة درون پرانتز پيشين مرا واداشت كه زودتر از موعد ( شايد هم ديرتر ) اعلام كنم كه اصولاً انديشه « ژانره » پيش مي رود . واين كه شكل گيري اش منوط به اعراض از « از پيش بوده » است ، شليد صرفاً وجه ديگري از مساٌله باشد . برگرديم : نمونه ها ( در اينجا اشعار ) به هر حال خواسته يا نا خواسته مرتبط با ايده هايي كلان هستند . حال در شكل متداول و به اعتقاد من ارتزلق كننده ، اين كلان بودگي خواسته يا ناخواسته ، معطوف به روايت اعظم و امر جوهرين مي شود و در اتّفاقات بنيادين ( اينجا منظور بدعت گذار است ) مثلاً در چينش استراتژيك نمود مي يابد . در اينجا ، سوژه در مقام سوژگي ميتواند دانستگي ها ، اشراف ها ، تجربه هاي زيستي و . . . مرتبط با خودش را اعمال در ژانري كرده ، نمونه اي دژانره توليد كند . به هر حال ، حتّي در سطح اخبار و آنچه عموم مي بينند نيز ، ژانر هاي جديد همواره در ابتدا به عنوان نمونه هايي دژانره شناخته شده اند . عموماً در نمونه اشعاري كه با مدّعاي بي توجّهي به ايدة كلان سروده مي شوند ، در بهترين حالت ما با ايده هايي فراموش شده و عادت شده مواجه مي شويم .

بداهتاً اينقدر نوشتن دربارة كلان بودگي ، به معني قداست يا اعتبار بخشيدن به آن نيست . قصد و غرض اين است كه ما صرفاً وقوف به آن داشته باشيم و بتوانيم رابطة همواره ديناميكي بين امر جزئي و امر كلّي برقرار كنيم . يعني : اوّل اينكه رابطة جزء و كل محتوم نيست ولزومي ندارد جزء را « متعلّق به » كل بدانيم و دوّم اينكه از جزء نگري و كل نگري ، كه روشهاي بحران زدايي از موضوع و بستن مسائل هستند ، اجتناب كنيم . به اين ترتيب ما با رفت و برگشت ميان اين دو نگاه ( كل نگر و جزء نگر) چيزها را به صورت محتومي كه به ما ارائه شده اند( شعر ، داستان ، نثر و . . . ) نمي بينيم . اين درست كه بسياري ازاين چيز ها درون اين محتوم بودگي شكل گرفته اند و در ارتباط هاي درون ژانري ِتثبيت شده ، بيشترين غلظت ، مفهوم و موضوعيّت را مي يابند ، امّا ما نه در توليد چيز هاي جديد ونه در خوانش قبلي ها خود را ملزم به رعايت اين حدود نمي بينيم . ذهن سامان ساز انسان ، بالاخره چيزها را طبقه بندي و ژانره مي كند . اين كار را بي وقفه براي شناختن و آشنايي انجام مي دهد . امّا همين ذهن ، وقتي معطوف ، درگير و . . . چيزي مي شود ، آن را دژانره ساخته ، وارد موقعيّت بحراني ( Critical ) مي كند . انديشيدن ، فقط نياز به حادثة مخدوش كننده ندارد . نياز به استمرار هم دارد . و اين ممكن نمي شود ، مگر اينكه خود اين حادثه ، بستري را كه در آن رخ مي دهد ، بسازد و بالعكس . اين خصلت پاردوكسيكال رفتار انديش ورزانه است و عجيب نيست اگرمعني ديگر نقّادي ( كه بيروني ترين و ژانره ترين نمود انديشه است ) بحران سازي است . تصوّر مي كنم توانستم به شكلي مجمل ، دريافتم از مفهوم ژانر را توضيح دهم . حالا ژانر شعر :

ناچار به رويكرد تبار شناسانه هستم و سعي مي كنم سر و ته قضيه را زود هم بياورم . زيرا آنچه را كه متعاقب مقالة « پرسش از چيستي » لازم بوده دربارة ژانر بنويسم ، نوشته ام و اين الباقي كه سعي مي كنم بنويسم ، بنا به امر دوستان است و نه البتّه از سر باز كردن . تبار شعر را مي توان در سرود هاي آئيني ِاقوام ابتدايي كه با حركات ، رفتار، پوشش ، آرايش و توتم هاي خاصّي همراه بوده اند ، باز شناخت و البتّه تبار خيلي چيزهاي ديگر را ؛ از جمله رقص ، نيايش ، موسيقي ، مد و. . . به طور مشخّص ، اشعار سروده مي شده اند و اين اتّفاق افتادن آنها را در سنّت شفاهي نشان مي دهد . كار آنها اتّصال به يك كل ، روح ِقومي و . . . بوده و معمولاً در مقايسه با كلام روزمره و مكتوبات ، حالت كاركرد گرايانه ( Functionalistic ) نداشته اند . اين شفاهيّت آن قدر اهميّت داشته كه حتّي با حذف موسيقي و آواز ، وجه موزون و آهنگين آنها را حفظ كند . كما اينكه بسياري از افسانه هاي آفرينش ، پند ها و . . . ( كلاً حرفهايي كه مهم انگاشته مي شدند ) طيّ قرنها براي در خاطر ماندن و سينه به سينه گشتن به اين شكل در مي آمدند ( در فارسي نظم ونثر مسجّع ) . اين اشعار ، شامل نقّالي ها ، توصيف ها ، ستايش ها و . . . بوده اند . به هر حال ، موضوع داشته اند و در گزاره گريز ترين شان نيز ( كه شايد برخي ادعيّه و شطحيّات باشند ) با كاسته شدن از نقش اخباري ، غلظت موضوع بيشتر مي شود ؛ يعني اين ها اتّفاقاً استقرار بيشتري در روايتهاي كلان دارند ؛ يعني بسياري از اخبار خاص در اين ها ، بيشتر و از پيشتر پذيزفته شده است . ظاهراً در هر دوره اي يك حدّ يقيني شكل گرفته كه وجه تمايز شعر را از كلام روزمرّه و كاربردي از يك سو و پرت و پلا و هذيان و. . . از سوي ديگر مشخّص مي كرده است . وشاعران دراين محدوده ها شعر مي گفته اند . يعني ادراك عمومي هر عصر از ژانر شعر ، هم محدوده هايش را مشخّص مي كرد و هم امكان شكل گيري اش را فراهم مي آورد . ظاهراً شعر فارسي شامل حرفهاي معني دار ، مهم و زيبا بوده است . الآن :

در موقعيّتي كه ناچار از روي كردن به فرهنگ كتبي هستيم و با توجّه به رنگ باختن نقش مقدّس ، آئيني و پيامبرانة شعر ، كه احضار روح ِجمعي مي كرد و . . . شانس هاي جديد شعر چيستند ؟ زيرا به هر حال اين كلمه روايت كلاني را نمايندگي مي كند كه خود باز توليد چندين حالت ( Mood ) مي كند . توجّه داريم كه بعد از ظهور سينما ، شايد بعضي از مهمترين عواملي كه باعث دوام تئاتر شد ند ، سابقة تاريخي و وجود مكانهايي كه براي اين امر تعبيه شده اند ، بوده است . پس نمي توان به التزام ها اينقدر خطّي و يك جانبه نگاه كرد . حال در مورد شعر ،كه رابطه اي چند وجهي با عرصة رخ دادن آدمي ، يعني زبان دارد ( يكي از رابطه ها اين كه خود ، امري درون زباني است ) اين مساٌله خيلي اساسي تر است ، مخصوصاً در شعر فارسي كه علي رغم تمام ابهّت و شكوهش ( و شايد مرتبط با همين چيز ها ) بي التفات به بسياري از امكان ها بوده است ( جاهاي ديگر را نمي دانم ) و اين بي التفاتي را عموماً خود كلان روايت شعر دامن مي زند. رجوع به ناشعر، كه شكل دم دستي اش مراجعه به حوزه هاي ديگر زبان است ( كه اين نيز في نفسه امر بسيار راهگشايي است ) ومحدود به همين شكل نمي شود ، روز به روز گريز ناپذير تر مي نمايد . اين رجوع را اين بار ، انسان انجام مي دهد و با اختيار كامل . چيزي كه اين اختيار را راهبري مي كند ، مي تواند به غلظت و سنگيني ِايدئولوژي باشد يا رقّت و سبكي ِسليقه . به هر حال مبتني بر ترجيهاتي است كه خود مي تواند مبنايشان باشد . غوص در جنبه هاي غليظ و عميق اين رجحان ها ( ايدئولوژي و . . . ) سر از صفحه ها ي ديگر در مي آورد . امّا تصوّر مي كنم بحث سليقه را بتوان در همين صفحه بست

« « نيما صفّار »

* در مقالة « پرسش از چيستي » مندرج در چهاربرگ ِپانزده

* در فارسي تلفّظ فرانسوي اش به كار مي رود

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 5:41 |
 . . . . . .  پرسش از چيستي . . . . . . .

 

 

وارد مي شويم به مكاني با محدوده هايي و فرض و قرار بر اين است كه ايقان به اين مكان و محدوده هايش داريم . آيا در آنجا ما چيزهايي را تشخيص خواهيم داد ؟ حالا اين كه اين چيز ها چه هستند ، بماند . اصولاً چه چيزي ما را قادر مي سازد كه بگوييم از اينجا تا اينجا اين چيز است و بقيه ديگري ؛ از اينجا تا اينجا اين رنگ است و بقيه ديگري و . . . خصائص ديگر چگونه تشخيص داده مي شوند ؟ جز در يك نظام مقايسه اي و معطوف به درك پيشيني ؟ كيفيّات چطور ؟ آيا ما مي توانيم در يك نظام نسبي ، كيفيّاتي را به چيزهايي نسبت بدهيم ؟ چگونه صفت يا خصيصه اي را مي توان « متعلّق به » چيزي دانست و چرا بالعكس نه ؟ فرض ما بر اين است كه در جهان عينيّات ( اگر بتوانيم با اين صراحت تميز شان دهيم ) ما با چيزهاي واقع شده  و نام گرفته به قراردادي طرف هستيم : اين ميز است . از اينجا تا اينجاي ديوار، نام خاصي ندارد . ولي از اينجا تا اينجا يش تابلو خورده يا تابلو برداشته شده و جايش مانده كه كم رنگ تر است يا چيزي پررنگ تر است ويا آن يكي رنگ ديگري است و آن يكي رنگي است ميان دو رنگ كه زير مجموعة فلان رنگ مي شود و . . . امّا آن چه يقين ما را به «بوده» بر مي انگيزد و آن را« هست » مي كند ، نام است . اين شايد يك تعبير « هگلي – هايدگري » باشد و در ادامه مي توان مدّعي شد كه « چيزها » در تميزشان از ديگري و در شباهتهايشان و . . . ( در نام ) توليد مجموعه مي كنند . شايد به تعبيري ، ادراك عمومي تر و زباني تر ما هنگام معطوف به « چيز» شدن ، به مثابه نمايندة مجموعه شكل بگيرد ؛ نه چيز به مثابة چيز . و آن چه به عنوان تلاش براي تجربة عيني و بي واسطه ، در پرانتز گذاشتن و . . . قابل باز شناختن مي شود ، نسبت سنّتي ميان جزء و كل را مي گسلد و ما را مواجه با دو گرايش كل نگر و جزء نگر مي سازد .

 سواًل : اين جهار خط و نصفي بالا ، اشارة خيلي خيلي خيلي خيلي گذرايي است به امكان پذيري قطعيّت در قرارداد ، فقط در حوزة « اسامي ذات » و شكل گيري يقين هولستيك ( (Holisthc .  واژة پارادايم كه امروزه حتّي در مقالات مبتذل سياسي وطني به كرّاتبه كار مي رود و اصلاً موضوعيّت پذيري فلسفة علم ، ديگر حتّي يقين ارسطويي مآبانه به مشاهده و تجربة عيني را به چالش كشيده است . حالا پرسش از چيستي در مورد اسامي معنا ( مثلاً « شعر» يا « داستان » ) چقدر مي تواند ساده لوحانه نباشد ؟

 جملة معترضه : من مشكلي با « ساده لوحانه » بودن ندارم . امّا اين پرسش مدّعي رخ دادن در گفتمان عقلانيّت است و به اين ترتيب مطرح نمي شود كه حالا بياييم و پرسش از چيستي شعر و داستان بكنيم  و ببينيم از كجا سر در مي آوريم ؛ بلكه به اين ترتيب كه « اين داستان هست يا نه ؟» و در واقع « اين ها كه شعر نيستند » ترتيب مسائل را مي دهند .يعني نه حتّي در گفتمان عقلانيّت روزمرّه كه در گفتمان اسطوره اي انديشي ديني ممكن و تلنبار  مي شوند .

 من تصوّر مي كنم كه اگر ما قائل به چيز هايي به عنوان « شعر » ، « داستان » ، « تئاتر » و . . . هستيم ، به عنوان امر تجربه شدة تاريخي است و اگر قرار است نمونه هايي به اين كل نسبت داده بشوند يا نشوند ، اين نسبت توسّط كساني كه قائل به آن هستند داده مي شود يا نمي شود  و اين « پرسش از چيستي » ها ، همه ناگزير از رويكرد تبارشناسانه مي شوند . بديهي است كه الزاماً تنها رويكرد به گذشته ، رويكرد تبار شناسلنه يا حتّي ديرينه شناسانه نيست .

 چقدر احتمال دارد كه حيثيّت يك اتّفاق جديد در هر حوزه ، پيشاپيش اثبات شده باشد ؟ البتّه مي توان از غلظت بحران در حوزة زبان كاست و فرافكني به حوزة اجتماعيش كرد . مثلاً مي توان گفت : « خب ، باشد . شعر مال شما . ما از اين به بعد . . . » امّا اين فقط يك تقليل ساده انگارانة موضوع مبتلا به است .  تبيين بحث « ژانر » نشان خواهد داد كه مسآله پيچيده تر از اين حرف ها است ؛ هرچند ، اين حرف ها هم بالاخره هستند  و . . . به ما چه ؟ اين كه هر كلمه در هر حوزة گفتماني توانايي احضار متافيزيكي از خودش را دارد ( حالا اين متافيزيك مي تواند ناخود آگاه جمعي ، حافظة ضمني و . . . باشد ) و اين كه اين متافيزيك نا متعيّن ، باز بستر رخ دادي مي شود كه به تاًخيرش انداخته ، بازتوليدش مي كند ، بماند . بحث مفصّلي است و اين كه در نوشتن كلمات ، حروف را به كار مي گيريم ، بحثي جمع و جورتر . حال اگر آن چه روي مي دهد « شعر » است ، سه حرف دارد و اگر« ناشعر » پنج حرف و به قول سعيد ابوطالبي ، ما از اين سه حرفي ها و دو حرفي ها زياد ديده ايم و . . . .

 

                                      نيما صفّار               

+ نوشته شده توسط نیما صفار در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت 0:30 |
 

 این۱۰داستان را بخوانید :

 

 

                  « شاهدان ِعيني »

 

      مدهوش ، با فكر ِفلج و با بهتي خارج از تصوّر ، چشماني اتّفاق را نگريسته اند .

                                        و اتّفاق ادامه دارد

                                                                

                                                                           « نيما صفّار »

                                        

 

 

 

 

 

                                                  

                                     « بازگشت به يك وداع ِتا پايان »

 

    

     سه دوست را چگونه به مقصد مي رسانند ؟ بند ِكفش ِاوّلي را به دوّمي گره مي زنند ودوّمي را به سوّمي . سوّمي كه از پنجرة قطار نگاه مي كند ، به دوّمي كه از ناحية گردن با كمر ِاو گره خورده است ، مي گويد :     « نيازي به اين همه وسواس نيست وقتي همه در يك كوپة در بسته نشسته باشيم . » و ديگري بلافاصله اضافه مي كند : « و قطار هيچوقت حركت نكند . » سوّمي در حالي كه كفش ِديگرش را از همان پا در مي آورد ، مي گويد : « من بالاخره نفهميدم گردن ِكدام يك از شما به كمر ِكدام يك از شما گره خورده . شما دو نفر را مي گويم . » و مغزش براي من و نمي دانمم فراموش مي شود .

 

                                                                         « نيما صفّار »

 

 

 

 

 

 

                                         « اندوهي مشرقي كه در كرانه هاي دل غروب مي كند وناگهان

                                                 دچار ِخودش كه اندوهي مشرقي ست كه در كرانه ها                        

                                                     ی دل غروب مي كند و ناگهان دچار ِخودش كه

                                                         اندوهي مشرقي ست كه در كرانه هاي

                                                             دل غروب مي كند و ناگهان

                                                               دچار ِخودش كه اندوهي

                                                                  مشرقي ست كه در

                                                                     كرانه هاي دل

                                                                       غروب مي

                                                                         روب م

                                                                          »«»

 

          

 

                                   عزرائيل داشت همه را مي كشت . .يكهو گفت : « اي بابا ولش »

 

                                                                      تقديم به محمّد جهاني

                                                                              « نيما صفّار »

 

 

 

                           « پسران ِامروز ِلِيلا »

 

   500 برادر بودند كه به شكل ِدانه هاي لوبيا در آمدند ؛ برخي سالم

       و بعضي كرمو . ملكه ، براي امتحان ناچار شد همة آنها را دندان بزند . كرم ِبرادر ِلوبياي سحر آميز ( كه شماره اش يادم رفته ) چاقتر از من است و اندازة كرم ِشب تاب به اندازة قامت ِاندازه گير است . اين هيجاني است كه گلوله را سوراخ مي كند .

  500 برادر بودند كه به شكل ِكرم هاي تب دار بودند . امّا گلوله ، گاوهاي ديگري را سوراخ مي كند . عادت است ديگر . حتماً يكي اين وسط به چيزي عادت كرده

  500 خواهر بودند كه سعي مي كردند از خوابشان در بيايند و مسائلشان خيلي خصوصي بود .

 

                                                             « نيما صفّار »

 

                                              

                                                    

 

 

                                                        « عجله »

 

  پيرمردي معمولي در خيابان به من تنه  زد و با اين شتابي كه او داشت ، به خاطر آوردم كه پريروز كودكي معمولي همين تنه را در خياباني ديگر به من زد .

                                       « نيما صفّار »

 

 

 

 

                                                     « س »

 

  مردي كه رمزهاي زيادي را در گوش من نجوا مي كرد ، در گوشم گفت : « فقط همين ها بود يا چيز ِديگري هم گفتي ؟ » و من هزارپايي را از گوش ِديگر در هنوز دارم مي آورم .

                                                                   « نيما صفّار »

 

                                                   

 

 

                                         « بُعد يافتگي »

 

    گربةگنده داشت رد مي شد ؛ از توي اتاقها – توي تلويزيون شير و پلنگ وببر و شير و پلنگ ديده بودم – اين گربه را امّا نديده بودم . دقّت كه كردم ، گربة گنده گربة كوچك را به دهان گرفته بود و داشت مي برد مي آمد به سمت ِمن . گربة كوچك ، حامله كه شده بود ، بعد ، بچّه زائيد و بچّه هايش را به دندان مي گرفت و مي برد و بعد ، بچّه ها بزرگتر شده بودند و             و يكي از آنها يكي از جوجه هايي كه خريده بودم و حشرات و نرم تنان ِحياط را با چشم پوشي  من مي خوردند را گرفت و داشت از ديوار بالا مي برد كه گرفتم و فشارش دادم . جوجه از دهانش افتاد و جوجه مرد . هر چه اين ها را به او مي گفتم ، ول نمي كرد گربه را . پس قفسة سينه اش را فشار دادم خيلي محكم كه گربة كوچك را ول كرد . خودش فلج شد و به پشت افتاد و نتوانست « ميو ميو » كند . گربة كوچك كه حالا بالاي ديوار بود ، اندازة گربة گنده شده بود . آخر گربة گنده همان گربة كوچك بود و آن گربة روي ديوار ، رفته بود . خواستم بروم كه گربه با چنگهاي يك دستش مويم را گرفت و گفت :

 « مرا با خودت ببر » . شايد منظورش همان « ميو ميو » بود .

                                                                                                                  نيما صفّار

       « عجله »

                          

 

 

                                         « ؟ »

 

  پرنده پرسيد :

                  « مي خواهم بخورمت »

 و كرم به شكل ِيك علامت ِسواٌل در آمد .

 آن نقطه نيز مي تواند همين حالا هم يك نقطه باشد .                 « نيما صفّار »

 

    

                 

                   « ذخيره »

 

  نگاه ِدو مرد در هم گره خورد و چاقوهايشان صاف فرود آمد توي قلب روبرويي . صحنة محشر و بي بديلي بود – دقّت ، هيجان ، شهامت و . . . – زن نماند تا جان كندنشان را ببيند . با سوّمي رفت . و من با وجداني آرام تر از يك فيل ِپير ِمرده به زنهاي بعدي فكر مي كردم .

                                                                                                         

                                                                                                                         

                             « تراژدي ِروزمرّه »

 

  ماهي به ساحل افتاد : ماسه اي ، صاف و ساكت ، بيگانه و با نور ِنقره اي در شب .

 و با مغز ِمايعش

                     فكر كرد

                     و مرد .

                             

                                                                    « نيما صفّار »

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در سه شنبه سوم آبان 1384 و ساعت 2:29 |


Powered By
BLOGFA.COM