از روی خواب افسانه
جنگ و مصیبت و فلاکت بود که مثل سونامی و سیل و زلزله پشتمان میآمد. امّا چه جاهایی! چه جاهای قشنگی توی این فرار میدیدیم... اینقده قشنگ بودی تو و نمیدونستیم؟ گاهی صدای جنگ و مصیبت نزدیک میشد و دورنمای ترس برای مناظر قشنگ مملکتامون... دریاچهی دشت سبز عین دریاچههای تو قلّههای آتشفشانی، کارتپستالی و زلال بود. خانواده کنار دریاچه اتراق کرده بودند و پیکنیک و ماهی کباب کردن و کلّاً صفا... اینا دیگه چه دل گندهای دارن! تو این هیروویری کباب ماهیتون چیه؟ سرعت کم شد و تلقها مجزاتر از تولوق. نزدیک بودیم. قطار به آب زد. سفر با قطار درازتره؟ منظورم طولانی بود؟ روح ماهیهایی که بوی کبابشون بلند شده بود عقل ِدریاچه رو شیرین کرده بود. نمیدونم زیر آبم ریل داشت یا روی آب داشتیم میرفتیم و تلق تولوق بود یا نه؟ صدای ارواح ماهی اونقد خفیف بود که ترجیح میدادم ببینمشون. ملّت رفته بودن تو چرت ملس. بعد ِجنگ خواب ِماهی میگفتن این چرت ملس رو. دهنسرویس دهن آدمو پر فلس میکنه. اینطورها بود. انگار آب قطار رو روغنکاریای، آببندیای چیزی کرده باشه بود. کوپه به کوپه پس رفتم تا پیدایش کردم. شاید دیگه باید میرفت؛ بعد ِیه عمر درست همین حالا. صدایی نبود. قطار افتاد به ساحل و تلقتولوقش بلند شد. افتاد به آب و باز صدای فلس توی گسی ِدهان ِچرت ِبعدازظهر. بندر از دور رو خیلی بعد، توی تاریکی میدیدیم؛ ظلمات. وقت بازنشستگی پیرمرد رسیده بود؟ «بازنشستگی کدومه؟ کارم تمومه» بعد از تو صدای قطار چی میشه؟ «در میاد. میشناسم مادربهخطا رو!» مادربهخطا قطار بود دیگه! سن شما قد نمیده. کلّی فکر کرده بودن و گزینههای مختلف تا این که پیرمرد وقتی جوون بود اینو سر هم کرد و بعد هی به مرور کاملترش کرد، منظور از کامل کردن حذفه، طوری که حالا با خیال راحت میتونست با خودش ببرتش. ولی چرا آخه؟ جون نداره اینهمه زلمزیمبو و خرتوپرت رو بارش کنه که! سن هیچکدوم ما قد نمیده یادمون بیاد اونوقتایی که قطارا فقط تو فیلما و رادیو صدا داشتن نه وقتی که میشستی توشون، از کنارت رد میشدن، گوش میچسبوندی به ریل یا تو ایستگاه بودی که میومدن و میرفتن. همه هر چی فکر کردن یادشون نیومد سازندش صدای قطار رو کجا جا گذاشته تا این که پیرمرد ِجوون اومد اینو سوار ِقطار کرد. اصل چیزی که پیرمرد سوار کرده بود چرتکه بود و یه سری آتوآشغال مثل قوطی کنسرو و قفس ِپرندگان ِزنگزده. قفس ِپرندگان ِزنگزده برند ِقدیمی ِیه تلهموش ِاستوایی بود. اگه تو هم مثل ِمن کلّ ماجرا را میدیدی تازه میفهمیدی "تلقتولوق" چه نامگذاری سخیفی برای صدای قطاره. کلّی از چیزهای توی زندگی ما رو صدای قطار صدادار کرده ولی تلقتولوقش نمیذاره بشنویم اونهمهجور صدا رو.
همهی ماجرا این نبود: هرازگاهی، جایی خیلی دور، تا جایی که دستش کش میآمد، با قطرهچکان بزاق دهانش را میچکاند. گفت: «به کسی نگی اینو! باشه؟» نمیدانستم چه را نباید گفت. درستش این بود که با قطرهچکان اشکش را بچکاند؛ نه تف. مردم اینطور فکر میکردند. آنها که میدانستند این ماجرای صدای قطار را نمیدانستند که اشک نمیچکاند و فقط تف! این بود آن رازی که خصوصیمان کرد؟ «بگی واسه من مشکلی پیش نمیاد. دیگه دارم میرم. میگم دلشون نشکنه.» راستراستکی پا شد بره. هنوزم باورم نمیشه. جلو چشم من رفت. یعنی هنوز نرفته بود. فقط اونقد رفت که قانع به فعل ِماضیم کنه. از ظلمات گذشتیم ماهیگیرا نبودن، هیچوقتم نبودن، مونده بود فعلاً تا ظهر و بندر و دور. چرا آخه؟ چرا همین حالاست که میری؟ «پدرجون نری بمیری!» «از ما گذشته این حرفا دخترجون» چیزی برای گفتن نمونده؛ نمونده بود. «یکّم بمونم؟» صدای قطار یا صدای صدای قطار نگذاشت جز «...» بشنوم. یککم میمونم:

