تبليغاتX
اینجاها

 

 

 دیر بودم بی‌دلیل و دنباله‌دار

 دیرتر ار آن‌که بشود یک چیزی را گفت     و بعد چند بار نشنفت

 با نام‌های مردانه‌شان شک صداشان برمی‌داشت

 و ما از کوه‌های بلند الو می‌گفتیم

 

 آن‌قدر فاصله داشت می‌شد

 که روی ماهش بشود فرود آمد

     پیش آمد :

 بزرگ شدیم از هم    توی بیشتر شب‌های باغ ِاختصار

 چشم ِروشن به گشوده‌ی آتش    دل تبخیر در پیچ ِپیر

 نام ِ113 بار با تو آمد روز     بعد شب شد

 این اواخر عمل می‌کرد به چیز

 می‌شب ِدریا و دوری می‌کشید     از خورشید

  شهادت داد به دروغ

 برگ ِزرد در کلمه می‌کرد آن    منحرف ِحرفه‌ای

  دروغ‌تر نشد بشود

 می‌گفته آمده بوده‌اند همه پیشم

 خیزابه‌های ابریشم

 سکوت ِماه در جنب ِکشتار

 عدالت ِیک‌جانبه     وزن ِپشت

 پشتانه و پیر بود خاطره‌هایی که توی نشد جا شد

   اذن ِدخول به فرا

 یعنی وارد ِجهان ِغیر که می‌شوی نگاهت    داریم   می‌کنیم   ما

 پس برنمی‌آید آن‌چه نیست از پس ِچیزی که هست

 خورشید   فعلاً تکراری‌ست   به کردار

 عیبی نداشت اگر بود لاخ‌لاخ ِریش ِباباخدا به ستاری    زنش کو ؟     ننه‌ش ؟

 بیا برادری کن و پدرم باش    بیا مادر ، زنی که دوست دارم باشم باش

 سگی که به دست که به دست آموزش من می‌دادم بودیییییییم   چند  چند

 از توی قاب ِمزرعه به گذشته چند یادمان می‌آورد

 از      توی قاب

 بعد من‌حیث‌المجموع چشم‌بندها عوض می‌شد که می‌کردیم طولانی  بیشتر بیشتر

 غروب‌تر شده هوای شبی که هست برای تسلیت تلفنی

 

 خالی باشد ، هم‌دلی باشد     تو     خودتی تو ؟    توی این سولاخی ؟

 از نخ یخ   یخ از نخ   یخ‌مال    دستمال

 بعد    گلو بععععد    گلو بععععد    گلو بععععد

 آن زیستن در تو     آن مِن‌مِن به فصاحت ِشمشیر

 آن دیر و پیر و برّا    آن کردن    در تن ِمن ِناشی

 

 پر ِگاز ِبوسه‌های وحشتناک ( ترس‌ناک ) شد

                                   

                                

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 3:47 |

 

 از بازداشت و حبس انفرادی غیرقانونی آرش پاکزاد در ساری بیش از یک ماه گذشت . از شدت شکنجه قادر به راست ایستادن نیست و از چند روز پیش خانواده کاملاً بی‌خبر از او مانده‌اند

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 9:29 |

 چه دشمنم       چه فراوان

       از تو منم

 در تار و پود ِمیهن ِمردم

 نساجی نه      هیچ هم نه

 نوشتن برای شماست

 راست راست که در خیابان راه به کوچه نمی‌برد هیچ‌کدام

 سلول‌های جذام ِمعاصر ِجذام ِمادری

 یا بسیار پدر    فراوان و دشمنانه

        محبّت ِتا ته

 هشتاد و هشت    شصت    سال ِفرو شدن به انگور

       جنایات ِسیاسی

 خانه‌زاد و به خانه آن زد که به بیمارستان

 دیوانه‌ها هستند باران می‌ریزند از آسمان‌مان

 مان ِمامان ِشما ؟ باشد / قولت بود ؟ دیوانه !

 درست پیش ِما ایستاد پیش از این‌که بمیرد

 بازیگر چشمش چطوره ؟ - حواسش به آنها نیست      الآن

 ساعاتی از هوا وُ شبانه روز      بود

 لبی که رنگارنگ بود بستر به باد می‌زد

 کسی که خیلی زود ، به پُک‌های قیچی دست‌بند می‌زد

   با تهی‌دستی

 نیم‌ژله     تمام آب

 سردش در سحر است با احساس ِگرسنگی در

    دندان

 دندان ِبه خمیازه دندانمی     کشیده

 نیامدی به مردن   است می‌شدی   است می‌شدی  رفتنی هستی   است استی

    و به سختی و به من

 در نسیم ِسفت صورت می‌گرفت آزادی

 صورت چشم امّا آن آزادی همیشه بعد می‌شود

 بدین‌وسیله گواهم بر مردار    بر تن ِبر آب و

           چشم ِشهید شهید حدقه

       

      همه‌ی جمجمه در هوای مغز

  کاسه با شرم بود و عکسی نو

 شب بود که شب می‌شد شب

   نمی‌شد وقتش

      شب

 مثل ِدونه هِی بیرون می‌رفت

    از دل ِخنجر ؟

    یادت به‌خیر ؟ چند بار ؟

 آخر ریه‌های تو این هوا آسمان     داشت ؟

 ت‍ و شکل ِاستفراغ    می‌شوی ؟   ( البته در آینه )

 که ک‍ لیشه‌ها مهربان‌ترین مرکز ِزمین ِعالم‌اند ؟

 چ‍  برای چیست این‌جا پس ؟

 این سطر پس برای اراذلیم و اوباش ِدار

 مهار ِغریزه شبیه مهار ِغریزه‌ی ساعت است

                                         از نظر ِزمان ؟

 باید یک‌سری چیز را مراعات کنیم : آداب ِریدن ِایرانی ( همین الآن )

       دیوانه ؟

       هستم

  این حیوان را مثل ِیک روستا

  پرتش کنید بیرون

   از شهر

  - ممنون

 امّا جا نمی‌شوم

 

 این‌ها مال ِاین‌وقت‌های‌ مان نیست       که از تو پرسیدم

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 6:15 |

 

در برابر اعدامها

 

 

 

 

سکوت ؟

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 11:17 |

 

 

  نشر الکترونیک عروض :

 

 

 

                      عصبانیت

 

                                                  ناتمام من

 

کم شدن

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 10:22 |
شاید اگر تمایل به گزارشی دقیق‌تر داشتم ، یای پس از مصالحه را برمی‌داشتم چون پیش از نبرد ، سنّت ِمصالحه نداریم که ! می‌شد : مصالحه ، پیش از نبرد . امّا این یای میان آمده می‌خواهد وعده به آتی بدهد لابد به روال ِسایر ِمشوّق‌ها وقتی نگاه هم وجه‌المصالحه شود .

 چه خوب که توی این کتاب می‌توان تدریجی را دید در عزیمت . من حافظه‌ای از شعر محسن کریمی و خودش دارم و از آن مجموعه‌اش ( دختر ِدوست ِمن باران ) و شعرهای پیش‌تر که بیشتر پیشنهادهای آن وقت‌های شعرگفتار را پی می‌گرفت با آن نازبان‌آوری‌های مشروط به صمیمیّت که چون نیستند جلوی چشم‌مان همین قدر خبر را داشته باشیم از من و بگذریم .

 محسن کریمی در این کتاب ( شکل ِخودم را از یاد برده‌ام ) سطرپرداز نیست و به قول نوقدما پی عرض‌های زیبا . نگاهی به طول ِآن نوقدما هم ندارد ؛ چه در تکوین و چه حکایت . از طرفی نیز میان ِگسست‌بازان و براندازان ِمحفظه‌های معنا و ملحقّاتش هم بی‌جا اگر نباشد ، فراهم ِکارزار هم نیست . بی‌رودربایستی بنویسم بیشتر این شعرها تریبونی‌ست و فست‌فودی بارآمده و نظرانداز به مخاطب ِنه چندان جمع‌حواس ِنشسته روبرو و دوروبر و بیشتر : برای آن مخاطب و با آن این‌طوری می‌شوند . امّا : بعد که نوبت کتابت و ارائه‌ی کتاب می‌شود فکری هم که به حال نوشتار می‌شود ، جوری دیر است . همین است شاید که تقلّاهای کانکریت‌سازی را این‌قدر فقیرتر از شفاهیّت ِسطور کرده سوای فقر ِمن ِایرانی در دیدن . اصلاً سوای دیدار ، آن‌چه اخلال در گفت‌گو هم می‌کند اغلب بعدها ملحق شده به آن ( شعر ) حتّی اگر قبلش بوده باشد . این جنبه‌ی حضور ِحیّ و حاضر ِمخاطب ِجوان عام ( جوان ِرونده به محفل ِادبی ) لااقل یک امکان را موجب شده : « تولید این‌طور شعر » و امکاناتی را شاید کم‌احتمال کرده ( گستره‌ی احتمال ِمخاطب ) ولی مهم‌تر و مهم‌تر و مهم‌تر این است : آیا این شعرها در این شکل ِکتاب‌شده هم توان ِنشانه‌روی ِآن طیف و گروه مخاطب را دارد ؛ آن طیف و گروه که محسن با نمونه‌های حیّ و حاضرشان سر و کار داشت ؟

 در ادامه : وقتی آن گروه ِمخاطب را بخواهی داشته باشی ، جا بسیار باز برای کنایه‌پردازی می‌شود ؛ کنایه به صرف ِکنایه ، البتّه نه آن‌قدر که شبش هم سیاه شود ؛ کنایه‌ی معطوف به تابو ( و دو تابوی اصل ِکاری : « جنسی » و « سیاسی » ) شعرهای آقا محسن البتّه کنایه‌ها را بیشتر در حدّ لزوم استخدام می‌کنند و جهت هیجان لازمه و در بندشان نمی‌مانند . یعنی نه مصادره‌شان می‌شوند نه می‌کنند . کارهای دیگر می‌کنند .

 انگار چیزی در بیشتر شعرها می‌خواهد بالانسی بین عاشقانه‌نگاری و شوخ‌طبعی برقرار کند . به ندرت شعرهای محسن خان فارغ‌اند از این حال‌وهوا و آنجاها که تحرّک و توان ِشعرها برای من بیشتر هستند ، عاشقانه‌نگاری‌ها را می‌توانم سادومازوخیستی هم ببینم و شوخ‌طبعی‌ها را ( چکار داری ؟ ) گروتسک‌سان آن‌طور که هم خنده باشد و هم خیال و هم ویران‌آبادی . چیز دیگری که در شعرها می‌پسندم این است که به سهو یا عمد اشیاء جان‌دار و بی‌جان صرف ِسوژگی نمی‌شوند . کمی مثل ِقصّه‌های پریان کمی خودشانند . عادت کرده‌ایم سوژه را ربط به معنا دهیم . ربط به خیالش هم می‌شود داد . اشیاء نیامده‌اند خیالی را تناور کنند و برپاکننده‌ی جهانی باشند از این خیالات . اشیاء ( به سهو یا عمد ) حتّی مصرف ِعبارات نمی‌شوند . شاید عبارات نخواهند یا نتوانند . حالا که رسیدیم اینجا می‌نویسم که مثلاً این همه ارسال‌المثل را می‌توانم برای این شعرها بدانم همان‌طور که نمی‌دانم فی‌المثل فعلی که به کامل کردن گزاره نیامده آن را چه می‌کند یا آیا هر جا فعلی تعدّی به شیء کرد ، باید به شرط ِاسم معنی باشد ؟ و از این قبیل . . .

 یک مثال از گفتن : شعرهای محسن کریمی با این درلحظه‌‌گی و بی‌واسطه‌گی برای گفتن ، چرا تن به توانش‌های گفتار نمی‌دهند ؟ امّا مثال ( ص52س6 ) : « کمی صبر کن ! » نه لختی درنگ می‌کند و نه یکّم صبر ! این ادیبانه‌نویسی مسبوق به سابقه‌ست در تاریخ ادبیّات ِما و حتّی در گفتار ِرسمی‌شده‌مان . مثلاً اگر بگوییم « برنمی‌تابم » چیزی مهم گفته‌ایم و اگر « خوشم نمیاد » بگوییم نامهم . جهت ِسلامت اموات خاک بر سر ِتلویزیون . این حسّاسیّت نداشتن است به واژه و عبارت ؛ میمیک‌زدایی‌ست از چهره ، نچرخیدن ِحرف در دهان‌مان . شکر ِایزد ِمنّان که شعر ِمحسن کریمی این‌طوری نیست . برحذر هم نیست البتّه از این هنجار . چون باید بروم کارت‌های دعوت را پخش کنم ، بعد می‌آیم و از قطعه‌هایی که دوست دارم چندتا می‌گذارم اینجا : 

موهایم / تک / تک / پشت چراغ‌ قرمز می‌ریزند + دستم به پای سگ ِپشت ِدیوار نمی‌رسد / دستی پشت ِدر نیست / برای خزیدن به این ور مرز / [ ورود ِآقا اکیدن ممنوع ] + یالله / لولو – لو رفت / ولو شد – در ولایت ِمعشوقه‌ی دیگری + جنگ تمام شد / و خواهرم گونه‌هایش را با سیب سرخ می‌کند + فال می‌شوم – ته فنجان / به شکل فیلی بدون عاج + یک مشت باران از آسمان کم شد / خزر اصلن لاغر نشد + دل ِمحدّثه / آب / آب / آب شد / شکست + تنم چکه می‌کند – نفت – نفت – نفت / انقلاب مرغابی در پیش است / از کفش ِملّی گذشتیم / قیمت ِیک جفت پا چقدر است ؟

 باز هم هست . چند چیز که توجّه به این عرض‌ها را برمی‌انگیزد یکی نوع مواجهه‌ی شگفتی‌زده‌ی شاعر با زبان و مصالح شاعری‌ست ، یکی عصبیّتی‌ست که نمی‌گذارد شوخ‌طبعی‌ها صرف ِمطایبه بمانند یا آن عاشقانگی‌ها ننه‌من‌غریبانه ، یکی دیگر که مخصوصاً در شعرهای کوتاه بهتر دیده می‌شود نوعی از خیال است که به انباشتگی نمی‌رود ؛ دیدنی‌ست که منتزع نمی‌شود تا به آن جهان خاص برسد ؛ دودویی ِانضمامی-انتزاعی اینجا جولان نمی‌دهد . یعنی در کار محسن مانند بسیاری از این زمانه فنّ شاعری بیشتر به اخلال در نظم ِمستقر می‌آید تا فی‌المثل فراروی و مُثُل و امثالهم ؛ چه باک که این‌ها با چند وازه‌آرایی و مراعات نظیر و . . . حاصل شده باشند . زبان بدون این ترفندها هم جنبه‌ی ور رفتن دارد . برگردم به آن یای اوّل : در کتاب که پیش می‌رفتم محسن را می‌دیدم که به مصالحه با اقتضائات ِشاعری نزدیک می‌شود بی این که اصلاً عَلَم جدالی هم برافراخته باشد  و این می‌شد عنوان منهای یا . امّا آن اواخر نگاه جرأت ِعبور از صناعت یافته ، یااندازم می‌کند ( راست و دروغش با شما ) . این آخر باز می‌نویسم که اگر محسن تصمیمی برای طیف ِمخاطبش گرفته ( فی‌نفسه بد انتخابی نیست ) شاید بهتر باشد بنشیند به صغری کبری تا تکلیفش روشن با من ِمصرف‌کننده شود . ممنون از همه ؛ ممنون .

+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 1:28 |

« این‌طور که »

 

 نوشتن چند خط درباره‌ی چیزی که بیشتر و بیشتر هم می‌توان درباره‌اش نوشت و از آن بهتر خواندش حتّی بی‌نیاز از این هم می‌تواند باشد : خواندنی بودن شعرهای کتاب ِ« هی نام تازه‌ی چیز » حبیب موسوی می‌تواند تأییدکننده‌ی گرایش‌هایی شعرنابی یا شعرمحضی هم این میان باشد*. این یعنی تقریب شعرهای این کتاب به آن خواسته‌ها که عمری‌ست به نفع ِشعریّت در شعر ، نه یک کلمه بیشتر نه کم‌تر مَد کرده‌اند . اگر شمایلی از آوانگاردیسم در کتاب ( که حالا که بعدها و بعدهاست هِی عیان‌تر و گوناگون‌تر می‌شود ) گاهی منجر به رفتارهایی در گزینش‌ها و پیش‌روی‌ها شده که ناب‌گرایان عمومن سخیفش می‌دانند**، این گاهی‌ها همان گاهی یا به تعبیری تنفّس‌گاهی می‌مانند میان چیزی بیشتر و     خود آیا می‌شود نقض ِغرض کنند ؟ این‌طور فکر نمی‌کنم .

 این کتاب علاوه بر چیزهایی و شاید با علاقه‌ای افزون ، شاعری را نشان‌مان می‌دهد در مناسبت‌هایی با مجموعه یا شاید بهتر بشود گفت : شاعری کنجکاوی‌برانگیز . شاعر ِاین مجموعه کیست که در موضعی خاص نمی‌توان تشخیصش داد امّا هم حسّاسیّت‌های بسیار دارد و هم جابه‌جا آسان‌گیری ؟ چگونه می‌توان این شاعر را به مقام ِسوژگی تخفیف داد یا برکشید ؟ آیا می‌توان بیرونی را برای این ( شاعر ، مجموعه و . . . ) حدس زد ؟ می‌توان فرض کرد این شعرها نسبت به چیزی واکنش نشان داده باشند ؟ به چه ؟ اگر سوژه‌ای را برای این اشعار فرض کنیم ، این سوژه چقدر متأثّر از جزئیّات می‌شود وقتی کلیّت ِلحن مزید بر تلمیحاتی به جهان‌بینی‌ی کلّی‌نگر مذهبی و ازلیّت و ابدیّتی ناتاریخی و تعارض‌گریز*** شده ، صلح و وفاق را به این مجموعه آورده ؟ شاید در این اشعار جزء و کل غافل از هم باشند یا لااقل نه در آن مناسبت‌های تعریف شده . به این ترتیب شاعر ِشعرها که اجزا را ابزارمنش نسبت به کل به کار می‌بندد با کل رابطه‌ای عاشقانه دارد . این عشق همان لحنی‌ست که با گویش ِشاعرانه‌ی حبیب موسوی اجرا می‌شود . من اینطور فکر می‌کنم .

 انسجام : به تعبیری عرفی شعرهای این کتاب را می‌شود منسجم دانست ؛ این را سوای انسجامی که بعدها هر ثبت ِحافظه‌ شده‌ای خواهد یافت می‌نویسم خدمت‌تان شاید . معمولن در متون ِفارسی ، انسجام یا از استیلای جهان‌نگری و سبکی خاص می‌آید یا از پی‌گیری موضوع یا روایتی یا هر دو یا هر 66 . گاهی بیشتر پیشینی و ارجاعی‌ست و گاهی پسینی و احداث‌گر ؛ گاهی میل به مفهوم دارد و گاه معناباز است . انسجام ِشعرهای این کتاب را اگر بپذیریم به عنوان ِیک پوئن ، می‌توانیم هم بپذیریم که این از تشکّل‌هایی می‌آید که بیشتر رجعت‌آمیزند . این رجعت از تکرار را می‌تواند شامل شود تا تلمیح و چیزهای دیگر . امّا شاعر-کتاب تلمیح را سبک می‌خواهد در حدود ابزار ِشاعری و مثلاً از دودویی‌ی تکرار به مثابه عبث‌انگاری و تکرار ِدیگرساز و مستحیل‌کننده حذر می‌خواهد و چیزی می‌خواهد که این‌ها نیست . تحصیل معنا ؟ فکر نکنم بخواهد بکند . امّا گزینشی استیلیزه از مفاهیم ؟ چرا !

می‌دانید ؟ خیلی نزدیک می‌شود به سانتی‌مانتالیزم امّا همین‌طور سایه به سایه عبور می‌کند . سانتی‌مانتالیزم تک‌ساحتی‌ست و برای شاعر-کتاب خیلی وقت‌ها ساحات شیء می‌شوند .

 شاید بتوان مدّعی شد که شاعر-کتاب در مناسبتش با مفروضات و معانی از فاصله‌‌ی خاصی پیش و پس نمی‌رود . معتقدم جنس ِاین فاصله از مراعات نیست . در واقع این فاصله است که سرودن را این‌شکلی می‌کند .

چند حرف : در شعرهای این کتاب حافظه‌ای از ایجاز در مقام فضیلت می‌توان دید که در مقام ِنوعی تربیت اعمال می‌شود و نه با فرض ِغایت‌مداری . جنبه‌هایی که برای شعرها و کتاب‌شان جالب‌اند ؛ مثل ِروایت‌گری ، مشاهده ، نامه‌نگاری و . . . می‌آیند که با این آن کنند که با دیگران + شعرها در کل حسّاسیّت به لحن نشان می‌دهند و در اجزا به به کلمات در طور خطابه‌ای‌شان + ازلی و ابدی بودنی که در این « نوع » اشعار فضیلتی غالب محسوب می‌شود ، در شعرهای این کتاب شاید با قرار گرفتن شاعر-کتاب در پس و پیش تجربه ، خصوصی‌تر شده و یواش یواش فارغ از آن طنطنه‌ی دینی . شاید میل به احداث آنقدر در او سرکشی می‌کند که به سختی می‌تواند بنده‌ی کوچک خدا باشد ؛ اولاد ِرسول شاید .

 انگار این شعرها در زمانی غیرتقویمی هماهنگ با چیزی در فراسو شده‌اند ؛ چیزی که قرار است علی‌رغم ِبرخی نشانه‌ها تعیّن نپذیرد . انگار دائم چیزها تحویل به چیز دیگری که می‌آید می‌شوند ؛ چیز دیگری که آنقدرها هم نیست که باشد + افعال نمی‌آیند برای تمام کردن یا کنش‌بخشی ؛ جزئی از لذّت ِمشاهده‌اند**** + 

 کیفیّت : این کیفیّت که نوشته‌ام از بادام‌بینی‌های آن ریاضت‌کش است ؛ نه مثلن کیفیّتی که به کنترل بیاید یا حاصل فرآمد ِکمیّت باشد و البتّه آن‌طور که مناسبتش با کیف باشد . این س.ح.ابن‌رسول با این ایهام‌پردازی ، رندی و دل‌ربایی که دارد را می‌شود می ِباقی هم دانست . هرچند ، شاعرش بعدن نماند این‌جا و رفت آن‌جاها . یعنی مثلن ایجاز که بالا نوشته شد ، مثلن تلمیح که بالا ، مثلن تشکّل که بالا ، مثلن کلان‌الگوها و آن جنبه‌ها که بالا و مثلن و مثلن و مثلن رازوارگی و شگفت‌نمایی ( نه راز که کشف شود یا شگفتی که معطوف به موضوع است ) همه می‌آیند و در لحن که در مناسبت با نفس و دهان است می‌شوند کیفیّت یا حالتی نه‌این‌نه‌آنی ، امّا احداث شده . به وضوح نظرم را می‌نویسم که ببینید : می‌توان سوای مؤیّد و رؤیایی از طور و طرز ِکتاب ِ« هِی نام ِتازه‌ی چیز » خبر داد . عجیب است که یکی از تکیه‌کلام‌های حبیب « بی‌نظیر » باشد ؟       

 این‌ها برخی از چیزهایی بود که می‌شد درباره‌ی آن‌چه کتاب ِ« هِی نام ِتازه‌ی چیز » هست نوشت . می‌شود هم درباره‌ی آن‌چیزهایی که یک چیز نیست نوشت . نمی‌توانم درکی از لزوم ِرویّه‌ی دوّم داشته باشم . می‌نویسم شاید بهترین کاری که بعد از خواندن هر شعر این کتاب بتوان کرد گفتن « زیبا بود » به خود و دیگران باشد ؛ به یاد آوردنش .

 

-------------------------------------------------------   نیما صفّار – اردی‌بهشت 86

* بیشتر ِسطرهای کتاب

** موردی یقینی نیافتم

*** ص7 س9 ، ص10 ،ص12، . . . ، ص40 س4 ، . . .

**** ص12 س5 و . . .

+ نوشته شده توسط نیما صفار در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 12:6 |

 

 تازه نیست هیچ

                   چیز برای هیچ چیز

 مرگ برای اندیشه ساده نیست

 

 جای تو کیست

 پای تو را آرام

                 دارد می‌کشد به گفتگو

 جونده و حشره‌وار

 و از درز و شکاف ِموها

 وقتی می‌آید به یادت که کامل باشد

 خبرهایی از دندان ِکوسه که ندیده‌ام و زبان ِمار توی دهنم

 سری که حیوان ِکوچه شد

                             قرار ندارد مگر به جا و اجزای زمزمه

 خس‌خس ِپیری از درون ِریه

 پای لخ‌لخ که دوتاست در کوچه

 لباس ِساده زیر ِچتر ِرنگارنگ     آن هم بسته     چندتا ابر ِساده

 آسمان ِتا ته برهنه به بازی‌گوشی‌ی کوچه چه می‌گوید ؟

 آدم ِته ِاین سوأل را بیاندازید      تا جور شود سطل ِآشغال

  گور         دور از اردیبهشت می‌شد

     نزدیکی زیاد

 پرنده در پرنده می‌میرد     موج در دور

 گور ِپدر ِپدر ِمردن

 عاشقانه نانمی‌میرد

 میان ِمردن و ماندن

 تن نشانه‌ای ناشیانه نه      احمقانه نیست

 یک هیچ الآن که بعضی جاها دردش می‌گیرد ( این اوقات از خیابان است )

  این دیوار

 که می‌بینید تصویرش را       وَ       تَرَک دارد

  حسن در حسن می‌خندد

 ترک خوردن ِهندوانه از انار نیست

  نبودم من در تو

 در تو من نبودم در تو من که بمیری

 نمردنت ادامه دارد گزارشش ذیل ِسفرنامه

5 دقیقه‌ی دیگر می‌آیی که چهار دقیقه‌ی بعد بگویی : « رفتم »

 شمارش ِمعکوس و شمع ِخاموش در تَهَت هوش‌دار است

 

 من ؟     آن پرتغال بودم      خوردی ؟       سیبی که نیست

 شب ِجمعه بیا لابلای دندان‌هایت         خورد خواهم شد

 

 ما نبودیم که پیش از این بی هیچ

         از هیچ هم نه

                       که از تو پرسیدم

 از ماهی به آب       سرازیر می‌شود

 اشتباهی اضافی     در مغز و در مرداب

 کمی از هیچ بگو و منهای همه چیز      تو

 از آن‌چه تو را بهتر می‌کند دشمنت خوب است

 نگاهش هاج و واج به زیر است و می‌گوید :

« هر چه دارم می‌کنم باز کسره اضافه می‌آورم »

 یک تداعی می‌کند برایش 1

   عدد می‌نویسد

 

  از « کم شدن »

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 3:59 |

 

 از خواب‌های پنبه صدای الفبا می‌آید

 و جهان      با سرعت ِگُل     به چیز ِدیگرش می‌گوید چرا

 سخت نگیر طوطی       سختی و تو

                        هنوز

                             چیزی نمانده

 منی که نگفتم به شما همان یک دروغ را

    همان را باور کردید

 از چیز و چندتان     تا     چنده ؟

      مامان‌تا یک

 83تا 11    واسه 12

 می‌خوان یقین ِ9 ماهه بذارن تو شکمم

 جای عقربه ساعت     جای نوشتن مار      خام و بیدار      می‌خورد به ساعت ِاوّل

 آن ذلّت و خواری که تو را به عقربه می‌کشاند     ماه را    به قوقولی‌قوقو

  و خوابش می‌برد آن

 که اجاره‌ی مسکن گران شدن

 می‌کاست از سقف به مرور      و سقف‌وار

 به پدرهایتان بگویید سرشان اندکی بخورد به طاق

   بروند پیش ِکارشان

 ریسمان ِپرنده بلند و     چراغ ِماه‌تاب کوتاه است

 این است می‌برد مجال ِهستن از پرندگی

 خوابیده او پرت‌حواس و گاهی نشسته

 نمانده با ه‌ی طوطی‌ی بابا هنگام ِعرض ِیا

 قرآن گرفت بر لب و منقار چید از لب ِحرف ِبی‌دستور

 آب می‌رفت که آن لب ورچید     ماند      و جمع شد در سیانور

« او زد به هدف » در چهار کلمه     و بسیار غیر ِمستقیم

 عاشق به اطوار ِبچّگانه در تابوت    به مردانه گوزیدن و شاش ِزنانه

       بهار و آواز ِجذامیان ِملکوت

        نیست که نادیده می‌گیرد

 شرم      مثل ِابرِبهاری     از توی مثال‌های خودمانی‌تر

      دیگر نبود که می‌گذشت

 دست‌مالی‌ی خود را از این حرف‌ها     به آنجا نیستش

 چون من خودم مورد ِدست‌مالی قرار نمی‌گیرم

 چون روز ، روز است و چون شب      شب‌ترستی

 تو نه من     که خورجینی از علامات ِبی‌ثمرتری

 نشستن ِاستثنایی     با قدم‌هایی نیست و انبوه

 در هوای من باشی این اطراف در سراسر ِعمر

 دیر نمی‌شوم هرگز برای به یاد داشتنت

 رفتن به سمت ِپیچ‌های تند     در میدان ماندن    آنات ِمنکسر در شاه‌رگ ِچیست ؟

    تاکسی !      جا ماندم

 تف به تو باران     تو برو مجمع‌اللحظه

 گاهی مژه‌هایم را بباران آشتی

 گاهی محو شو       محوی برایم

 

                                  از « کم شدن »

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 16:18 |

   من کهنه شده‌ام مثل ِکتابم مثل ِشما هر چهار با هم                                                                 

 ناهار که خوردنی‌ست را می‌بوییم و می‌شویم شصت و شش     چرا که نه ؟      و دور ِمیز

 صندلی‌های چهارپایه و میزهای کهنه شده از چوب و زمان و فلز

  میزهای از فرط ِچوب                                                                [ من را که می‌کشتی

 صندلی‌های از فرط ِافسانه و خیال ِباورپذیر در رأس ِسا