تبليغاتX
اینجاها

 

 ببينيد: آن گروه كه به قدرت رسيدند، بسيار جنايت كردند؛ نسل‌كشي و قتل عام و زجركشي و انواع شكنجه و اين‌ها؛ طوري كه هر آدم سالم و معقولي از ته دل مي‌خواست خرخره‌شان را بجود. ظلم وقتي اين‌قدر عيان شود دوام ندارد. قربانيان آنها به قدرت كه رسيدند، اصلاً نمي‌خواستند و نمي‌توانستند به بدي آنها باشند.. از خصلت قرباني بودن‌شان بود كه نمي‌توانستند آن‌قدر بد باشند يا چون در بدي مرز داشتند، كانديد قرباني‌گري بودند؟ شما هم اگر جاي آنها بوديد بعد از آن‌همه جنايت كه آن‌يكي‌ها در حق‌شان كرده بودند، چندتايي را اعدام مي‌كرديد لابد. يكي كه خلّاقيّت داشت، گفت از ميان خيل جنايت‌كاران فقط همان فرماندهان را اعدام كنيم؛ امّا با شلّاق زيردستان. اين‌طوري شد كه زيردستان كه كم نبودند و به زنجير، يكي يكي مي‌آمدند در ملاء عام، درجه، رسته و جنايات‌شان را اعلام مي‌كردند و يكي يك تازيانه به سردار ِدمردرازكش مي‌زدند جلوي چشم ساير سرداران منتظر مرگ تا نم‌نم بميرد و بعدي را جايش دراز كنند. گفتن ندارد كه تحقير اين وضعيّت براي سركردگان بيش از هر حسّ ديگري بود و خود جهد وافرمي‌كردند كه هر چه زودتر شلّاق‌مرگ شوند. سرداران كه مردند، آن زيردست‌ها را نمي‌شد همين‌طور به امان خدا راهي كوچه و خيابان كرد. زندان و بيگاري و اين‌ها لابد بوده. ولي يكي از تنبيهات‌شان اين شد كه گسيل به اقصي‌‌نقاط كشور شوند تا روزهاي تعطيل شرح جنايت دهند؛ شرح جناياتي كه كرده بودند؛ وظيفه‌اي كه به مرور قبح و شرمش ريخت و به جملاتي از بر و عبادت‌مانند بدل شد. امّا ...

 امّا آن‌چه به داستان ما مربوط مي‌شود، انتخابي بود كه يكي و بعضي كردند. يكي مال داستان‌مان است. در واقع انتخاب هم نبود و مرور شامل حالش مي‌شد و آن لطف و غنا و خيال بخشيدن به اين وظيفه‌ي تكراري و مهيّج و موحّش كردن آن جنايات بود با شاخ و برگ و جزئيّات من‌درآري يا به ياد آورده شده كه به جان عزيزتان تميزشان ديگر نمي‌توانيم بدهيم.

 باقي ماجرا را بيشترمان مي‌دانيم: قصّه‌هاي ترس‌ناك و پزتنش روزهاي تعطيل كه كاسبي سرگرمي‌سازها و اسطوره‌سازها را تعطيل كرد، اين و آني كه مدّعي مي‌شدند خود يا آشنايان‌شان دستي در خون داشته‌اند و اعترافات تكان‌دهنده مي‌انداختند وسط و قصّه‌سازان خلّاقي كه با روايت جنايات‌شان كسب وجهه و شهرت كردند و ... ماجرا داشت به همين خوبي پيش مي‌رفت كه خوابيدم.

 راستش را بخواهيد هر بار كه جنايات جديد براي خودم مي‌تراشم و از قهرماني و مقاومت قربانيان چنان غرّا مي‌گويم كه در قرباني بودن‌شان شك كنم، بسيار عذاب وجدان بيشتر مي‌گيرم و شغلم پشيموني مي‌شه. ديالوگ:

- حالا شده ديگه ...

- شده؟ كارم جنايت بوده

- گيريم جنايت. اين‌همه جنايت تو دنيا، يكي‌شم سهم تو

- به دنيا چكار دارم من؟ چرا چرت مي‌گي؟ من اين جنايتو كردم.

- پس مشكلت آلوده شدن خودته به جنايت؛ نه جنايت. اين‌قدر خودخواه نباش.

- چي مي‌گي؟

- قاعدتاً بايد مسأله‌ي ما اين باشه كه جنايت كم شه؛ نه اين‌كه سهم ما از جنايت كم شه و دامن‌مون پاك بمونه. سرمونو بكنيم مثه كبك تو برف و بگيم ما كه پاكيم، كون لق دنيا ...

- چي مي‌گي؟ نمي‌شه اين‌طور كلّي نگاش كرد. اين گه رو خودم خوردم، خودمم جمعش مي‌كنم

- فرقش چيه آخه؟ اگه كس ديگه خورده بود جمعش نمي‌كرد؟ مسأله‌ي تو حلّ مشكله يا آروم كردن وجدان خودت؟

- نمي‌شه جاي اين تحليلاي مشعشع يه راه حل بهم بدي؟

- حالا شده ديگه

- شده؟ كارم جنايت بوده.

- گيريم جنايت. اين‌همه جنايت تو دنيا، يكي‌شم سهم تو!

 

 دو بار ديگه هم همينا رو مي‌گيم و بعد عوض مي‌شيم

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 و ساعت 14:10 |
 

 

 زیرا مرده بسیار بود

 نبود که بگوید

 پرنده‌هایی از چهار هوا

 پرنده‌هایی ناجلد/ دور

      از تیررس

     سربریده‌نشدنی

 دانه‌نچین و دیر از غم

 پرندگانی زنده/ در کرک و بال و همهمه

 هوا برای ریه‌های تیرنخورده می‌رسد

 هزار پرنده اگر در آسمان باشند

 همین یکی بس است برای آسمان/ که

 سرمان نه به سقف بخورد نه سنگ

 برای خون دلایل کافی/ باشد

 نه که نگوییم بد و میل به ناحق

 نه که نشنویم از خودمان دور

 نه که همگانی شود نپرسیدن در تن هر همه

 پرندگی از بال نبود که پرسیدم/ هوا و چاقو نمی‌گذاشت اگر نمی‌پرسیدم

 پرندگی از ندانستن پرنده بود/ از ماکیان خانگی و پروتئین تنش

 فکر کن از چهار سو بوزد باد

 شاعرانه موهایت رها به چهار سو نمی‌شوند

 کونت/ شاید اندکی پاره شود شاید ثقل زمین بدانی و جای جنون جهان شاعر

 شاید بشود با هم بی‌اعتمادتر شویم به هم

 سال‌های سال و الآن‌مان الآن

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 17:52 |

 

 بازيگر اينجا مشكل دارد. پس بهتر است بنويسمش. حكايت بيماري كه روي تخت دارد بو مي‌گيرد را با آن كه پرستاريش مي‌كند پي مي‌گيريم. رنج مزمن بيماري مزمن آنقدر پر مي‌كند همه چيز را كه رابطه‌ي پدر دختري براي بيمار و پرستار كافي باشد. چرا بپرسم چرا پسر و مادر، مادر و دختر و..... تا وقتي مي‌دانم واقعاً پدر و دخترند؟ پدربزرگ هم باشد عيبي ندارد. معصوميتش بيشتر مي‌شود. مي‌دانيد چقدر تناظر و حساسيت پرستاري دختري كه تيمار مادر مي‌كند را پيچيده كرده بود؟ مادر هنوز زنده است. شايد بي‌رحمانه باشد. ولي بهتر است پدربزرگ روي بخت بو بگيرد وقتي بيرون آن همه خبر است. درمان اضطراب، اضطراب است. من اگر حتي باور نكنم تجربه‌ي دختره اينه. رنج تيمار بيمار مردني كردن اينه كه حس مي‌كني داري از زجر و مرگي كه اون توشه شكل مي‌گيري. از دنيا بريدي، از بيرون و اون همه خبرش و از اون چيزا. فقط رسيدگي به مسايل جسمي نيست كه، بايد گپ بزني باهاش دروغي اميدوارش كني، حواسشو پرت كني هي و رقت‌انگيزي همه‌مونو كشف كني هي! اگه نخوا ي حس بد فريب دادن‌شو داشته باشي خوب همراه مي‌شي باهاش. يعني ميري تو مودش، رابطه برقرار مي‌كني. حرفاي مشترك پيدا مي‌كنين و حين خنده‌گريه، هميشه زجر مي‌كشي از اين كه بازم داري فاصله مي‌داري چون روت نمي‌شه بگي " ببين من جوونم و سالم و حالا حالاها زنده. تو داري مي‌ميري " مي‌گي بگه؟ ببين اينجا ايرونه. باز مي‌كنه پنجره رو چشاش پر اشك مي‌شه به اين دليل ساده كه اشك‌آور زدن. امّا مي‌بندشو مياد تو چرا بازم گريه مي‌كنه؟ عادته ديگه! هر چند وقت يه بار مياد. بعد پا مي‌شه يه كار مفيد مي‌كنه مثل دوا دادن به بيمار. شيا ف؟ نه! چرا گه‌مالش كنم؟ همين خوني كه مي‌ريزه بس نيست؟ تو كشتارگاه‌ها كلٌي از اين خونا مي‌ريزن البته ما گوشت مي‌خوريم. اما چون مال آدميزاد نيست مهم نيست واسه‌مون. پيرمرد مي‌گه: " ببين خيلي پير نيستم من. هر چقدرم پير باشم بيشتر مريضم. " اگه هنوز اصرار دارم شياف استعمال نشه واسه اينه كه مي‌دونم بين مقعد و دهن فرق مي‌ذارين. فقط چون دردش زياده مصرف مي‌كنه. هر چقدر مي‌خوام خودشو ببينم اين بيمار پا به موت نمي‌ذاره كه! مي‌دونين به خودم اينطور مي‌گم: " اين حسّ بديه كه وقتي مرد، آدم به خودش بگه من كه وظيفه‌مو انجام دادم. احساس گناه ناشي از كوتاهي كردن خيلي كم‌تر بده. "همين زنده بودن احساس گناه داره تو خودش. وقتي يكي رو قال مي‌ذاريم دور هم بستني مي‌خوريم تو اين مرداد حس گناه داريم ، چه برسه به اين كه قالش گذاشتيم بميره، خودمون زنده لابد. اينم كه بگيم راحت شد مرد و اينا، تعارفه. پس لازم نيست چيزي بگه به خودش. همين رو مي‌دونه كه اين كار رو بايد بكنه. يعني اگه يهو كلّي پول گير بابابزرگ بياد كه بتونه يه پرستار درست و حسابي استخدام كنه بي‌خيال مراقبتش مي‌شي؟ " بي‌خيال كه نه اصلا ً. اما به كارام مي‌رسم." اين‌طور مي‌پرسم: "اونوقت كه زندگي‌تو مي‌كردي آدم بهتري بودي يا حالا كه وقف بابابزرگ شدي؟ " "واسه اين كه رو سؤالت فكر كنم بايد پدرم باشه ." شرمنده پيرمرد. ترسيدم جوابتو بدم . نه اين كه وا‌سه پدر بودن زيادي پير باشي. چوخ‌بختيارتر از اين حرفايي. از اون پدربزرگاي از هفت دولت راحتي بيشتر تا از اون پدراي غمگين. احتمالا ً مربوط به هورمونم ميشه. اما بيشتر ربط به " هنوز نه " داره. خيلي ساله به مرگ مي‌گي " هنوز نه " پدره اما بيچا ره هنوزاز عالم جووني و جدي نگرفتن مرگ و زندگي بيرون نيومده. مي‌دونين من چي مي‌گم. مي‌دونم حوصله نداري دختر اما حرف من اينه كه اين جون‌عزيزي پير جماعت زياد ربطي به چيزاي ديگه نداره. همين الان يه تن جوون ( كه شامل مغز و سلسله اعصابم مي‌شه ) بدي به پيره ميره تو خيابونا؛ اون بيرون. مي‌دونم تيمارداري پدر ديگه يه كار نيك نيست. مي‌فهمم ا ين نامرديه كه بابا داره مي‌ميره. چقدر پيرش كنم كه راحت‌تر شه. اين‌طوري تو هم كه پير مي‌شي باهاش. يه عمر به همين مفتي گذشت. پس تو بايد خواهر بزرگه باشي. كوچيكتره همونه كه پشت به در دامن لي پوشيده تا نوك انگشتاش رو تو جيباي تنگش كنه و يه‌وري نگاهت كنه؛ همون وري كه موهاش رو ريخته. گفته بودي " پدر تو هم هست مثلا ً " و اون اين‌طوري نگاهت مي‌كنه. همه‌ي اين رو نوشته بودم كه اين لحظه رو توضيح بدم. واسه‌م لحظه‌ي عجيبي بود. حالت نگاه كردن دختره رو نمي‌شه توضيح داد. فقط مي‌تونم بگم مهمه. ببينين تو خيلي از اين فيلما و داستانا مهم اونه كه تغييري در روند اوضاع ايجاد كنه، ضربه بزنه و ..... اما معمولاً اين مهمّا كه تو زندگي يه نموره واقعي‌ترمونن اصلا ً يادمون نمي‌مونن. فقط مي‌تونم بگم كه دختر او‍ّليّه كه اينقدر با دل خوش خودشو وقف كرده و اگه اسم دو هجايي مي‌خورد بهش واسه ربط دادنش به اين قضايا ندا مي‌گفتمش، بعداً كه به اون نگاه فكر كرد ( ببينين‌، مي‌دونم من اين لحظه‌ها بعدني ندارن. منظورم از بعداً شب اون روز غروبه ) اينم تلويحا ً فهميد كه اتفافا ً خواهره ( كوچيكتره ) با اون بي‌خيالي‌ش خيلي به بابا نزديكتره. چون بابا اينطوره و اونطوره؟ نه عزيزم چون كسي كه واسه زنده موندن تلاش مي‌كنه هم‌فازتره يا اوني كه مشغول زندگيشه. راستشو بخواين اينم نيست دليلش. شايد بعدنا يه روز كه خواهر كوچيكه با بي‌حالي داره وظايفش رو تا برگرده خواهر بزرگه انجام مي‌ده و جواباي سربالاش به بابا به يه جدل جد‍ّي مي‌كشه و تنش و با هم گريه هم حّتي ديدي كردن و .... و فهميدن كه خيلي بيشتر از خواهر بزرگه هم رومي‌فهمن. حالا كه هنوز همچين چيزي نشده. خواهر بزرگه رم نمي‌خوام بفرستم خيابون بميره. كتك مي‌خوره برمي‌گرده. كتاب رو با دست باطوم نخوردش ورق مي‌زنه. چون وقتي گوش به زنگ نفساي بيماره، هي رمان مي‌خونه. مي‌گم : " خدا رو چي ديدي؟ شا يد تو زودتر ازش مردي؟ " باعث دلخوشي‌ش نمي‌شه. مي‌گه: " اون داره زجر مي‌كشه. " نمي‌فرستم شكنجه‌ش كنن و حّتي نمي‌نويسمش. ربطي به اين داستان نداره. نور توش كمه؛ تو خونه. خونه‌يي كه مرد توش مي‌ميره اجاره‌اي نباشه. خود مردي‌ش بيرون‌دار مي‌كنه قضايا رو. قرباني پيش پيش اين ماجرا مادره بود بازم. هيچ مردني نمي‌خواد قضا‌يا رو تموم كنه. به هر حال پيرمرده داره مي‌ميره. " دارم مي‌ميرم " حس خوبي نيست اصلا ً. بارون زيا دي لازمه الان. اينه‌هاش. بعد از باران دارد تلويزيون نگا ه مي‌كند دختر. نه نيارين خواهشاً! حرف بد منو گوش كنين! مادرش روي تخت زندان خوب خوابيده و پدرش دارد خانه روشن مي‌كند در خواب. معلوم نيست كدام شبكه را نگاه مي‌كند. فقط نور تلويزيون را توي صورتش مي‌بينيم. صدايش كم است. قبلا ً توضيح داده بودم كه مشقت،چون از ياد مي‌رود، ابدي‌ست. اين شكل تمام شدنش بوده تا حالا.

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 2:40 |

 

 

 

  صحنه مجبور ِروايت بود

  بعد بود

 دوستانم دشمنانم را يكي يكي مي‌كشتند

 من طرف ِزنده‌ها بودم

 مانده بودم ميان غشاي پنجره‌ي كدر در آفتاب

 داريم صحنه‌ي جنايات فجيع را مي‌بينيم/ بعد/ مي‌آيند و جانيان فجيع را مي‌كشند

 داريم صحنه‌ي جنايات فجيع را مي‌بينيم

 طرف خطاب من كسي‌ست كه قرباني‌ست

 يكي مرد ايستاده بود بالاتر/ كودكان را ازاله‌ي بكارت مي‌كرد

 يكي خون/ كه مي‌خورد از گلوي پرنده

 كمي كه با آفتاب        ور مي‌رفت

 خوني مي‌شد گوشه‌هاي ايرانش

 شبش پرنده‌نشان سر به آسمان مي‌برد

 و صبح زود مي‌دويد و مي‌دو به برسد به اتوبوس

 شبم شبت شبش درون اتاق خواب زنده داشت

 و شيء در شب آبي شدن تنم مي‌شد

 رفتيم ميان مرده‌ها/ شمع روشن كرديم/ همه بودند

      همه

 آن‌كه مي‌كشدمان/ دشمن است/ همان كه مي‎‌ميرد

  ماييم همان كه مي‌ميريم

 اين‌طور گفته‌اندمان

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 16:51 |

 

 

نقد سنجه‌گر كه همان درك عرفي ما از نقد است و انضمامي‌ي شكل عمومي ِاقبال به آثار هنري، فارغ از بلاهتي بنيادين نمي‌تواند لحظه‌اي دوام آورد و بنيادين بودن اين بلاهت در هم پسيني و هم پيشيني بودن آن قطعيّت مي‌يابد.

 قدرت يك نظام ارزش‌گذاري را مي‌تواند انسجام دروني و حيطه‌ي نفوذش تبيين كنند. انسجامش منوط به اين است كه چيزي بيرونش نماند. پس مي‌‎بينيم كه بسياري نگاه كاركردگرا به حيطه‌هاي آن نظام را توهيني ويران‌گرتر حتي از نگاهي مي‌داند كه پيشنهادهاي ديگري براي مطلوب-نامطلوب دارد ( دودويي‌ي مطلوب-نامطلوب را ملايم‌ترين و ازنفس‌افتاده‌ترين شكل ارزش‌گذاري فرض كنيم ). پس اينجا هم احكام و الگوها را خود ِنظام مي‌چيند و هم بر مبناي آن‌ها موارد مصداقي را اعتبار مي‌دهد. به اين ترتيب به شكل مضحكي مصداق‌ها، به خاطر سرنوشتي كه خود اين نظام براي‌شان قضاوت كرده، خود برهان و حجّتش باز مي‌شوند. حال اگر اين چرخه در بسياري نظام‌ها كامل نباشد ( كه نيست ) هم‌واره اركانش سوق به سمت اين كمال پيدا مي‌كنند.

 يك جنبه‌ي بديهي‌ي يك نظام ارزش‌گذاري تماميّت‌خواهي و كل‌گرايي‌ش است. يعني هر چه در آن مطلوب شود، يا خودش آيت‌وار كلّ نظام را بازنمايي مي‌كند يا سرنوشتش طيّ آن كليّت روشن مي‌شود و ... تعارض‌ها چندان راهي به اين نظام‌ها ندارند و اگر هستند يا حل نشده‌اند، يا ظاهري‌اند و يا نفوذي از غير ( غير، همان نامطلوب است ).

 خوب الآن آن جوان مي‌خواهد شعر خوب بگويد، نقاشي خوب بكشد، داستان خوب بنويسد، ايفاي نقشي خوب در آن نمايش كند و ... جوان را مي‌گويم چون هم گفتني‌تر است و هم هنوز بلاتكليف. خوب يا معيارهاي مشخصي براي بد و خوب كردن كار موجود است كه اگر اين‌طور، چگونه آن جوان آنها را صائب مي‌داند؟ چون بزرگان گفته‌اند؟ چون زورش كرده‌اند؟ چون خود انديشيده و به صحّت‌شان ايمان آورده؟ چون اصلاً خود آنها را وضع كرده؟

( واژه‌ي قانون را هم مي‌شود در حيطه‌ي بازي، حقوق جزا و ... ديد؛ كه يعني اين‌ها چيزهايي‌ست كه قرار گذاشته شده و تخطّي از آن جريمه و عقوبت دارد ؛ هم در علوم مثلاً كه بحث قرار گذاشتن نيست و بحث توصيف و تبيين چيزي‌ست كه وجود دارد ( خوب حالا مي‌دانيم كه آن قرار گذاشتن‌ها  در نظام‌هاي ارزشي ميل به استقرار در ازليّت-ابديّتي غيراعتباري دارند و از سويي آن قوانين علمي هم فارق از قول و قرار نيستند ))

 يا نيستند اين معيارها يا در ترديد افتاده‌اند و معيار، تاب ترديد را ندارد، يا گزاره‌هايي كه حمل‌شان مي‌كنند و واژه‌هاي كليدي‌شان آن‌قدر جورواجور خوانده مي‌شود كه همه‌رقمه حلّه و ...

 قوانين و معيارهاي هنري‌جات و امور ذوقي از كدام دسته‌اند؟ چيزهايي هستند كه وجود دارند و كشف مي‌شوند يا قراردادهايي براي افره و پاداش مي‌دانيم‌شان؟ متأسّفانه بد تمايل به اوّلي دارند اين‌ها.

 چون توي جهان سوّمي كه هستيم ( جنوب ) اگر هم گاهي زير بار عقل جزءنگر بروند، در حيطه‌ي معاش است و توي وادي هنر چند دهه پس از نيما كه عاشق بر رونده بود، هنوز پي آن جوهر يگانه‌اند؛ چيزي كه اهلش باشي اگر، گاهي خودش را آشكار بر تو مي‌كند.

 رك بگويم هيچ‌كدام از نحله‌هاي روز هنري را نشناخته‌ام كه درش با خيال راحت فارغ از اين ذهنيّت باشيم. شايد چون خوي ليبرال و خلق پلورال را مال غربيان ناجنس و بالاتفاق امپرياليست شناخته‌ايم، حال نمي‌كنيم پيشنهادمان را دريچه‌اي در كنار دريچه‌هاي ديگر بدانيم. حقيقت‌مآبي كشته ما را و فيگور بر حذر از حقيقت هم اگر مي‌گيريم، چنان در نفي و سلبيّات يكّه‌گرا مي‌تازيم كه خود حقيقتي مي‌شود. « آنها بدند » سرراست‌ترين بيان ِموجود « ما خوبيم » مي‌شود.

 اين حقيقت‌مآبي آنقدر ريشه دارد كه حتي دوستان معطوف به فلسفه‌ي تحليلي وقتي مي‌خواهند به فارسي تيوري بنويسند، باز مبتلا به ارائه‌ي كليّتي بي‌خدشه و كشف جرائم مي‌شوند.

 خوب پسر يا دختري كه اين حين كمي توي باغ آمده، هم‌چنان مي‌خواهد شعر و داستان و ... خوب توليد كند. مي‌دانيد آن بلاهت چگونه بنيادين مي‌شود؟ چون هم مي‌خواهد كالايش خوب فروش رود ( تأييد اهل فن خود نوعي از خوب فروش رفتن است ) و هم مي‌خواهد به حق كالايش خوب فروش رود و گندم‌نماي جوفروش نباشد. هنوز معلوم نيست بنيادين بودن اين بلاهت؟ هم مي‌خواهد آن معيارهاي حقيقي ازلي و ابدي در اثرش جاري باشد و هم آن معيارها بلافاصله توسّط آنها كه بايد درك شود كه: او دارد و ما نداريم.

 هنوز معلوم نيست؟ چرا هيچ تعريفي نمي‌تواند حتي يك آن، نهايي باشد؟ يك دليل ساده‌اش اين كه يا بديهي‌ست كه حشو است و يا بديهي نيست كه اجماع بر سرش نيست ( به ياد داريد كه اينجا تعريف را متأسّفانه از جنس « قرار مي‌گذاريم » نمي‌شناسند و در حال تبيين، كشف هم مي‌كنند! ) پس مو هي مي‌رود لاي درزش. خوب اگر فرد ترجيحي داشته باشد كه ذائقه، آرمان يا هر چيزي همراهي‌اش كند، چگونه مي‌تواند ديگري را همراه اين ترجيح كند ( پرسيدنم از چگونگي وجه ايجابي دارد )؟ كاري بيش از در ميان گذاشتن مي‌شود كرد؟

 اين كه ناگهان خود را نائل به كشف آن يگانه‌اي ببيني و ديگراني هم بفهمند كه كشفش كرده‌اي و اين ارزشت شود چون خود كشفش نكرده‌اند امّا دانسته‌اند كه تو كشفش كرده‌اي ... مي‌شود توفيق. امّا چطور؟

 من كه مي‌نويسم مي‌دانم هر لحظه مي‌توانيم از پسندهاي‌مان، آرمان‌ها، نفرت‌ها و ... بگوييم و سرش جدل كنيم، با هم تماشا كنيم يك، دو يا چند چيز را و ... و اين كه لزومي ندارد حيطه‌هاي تيوري و اثر هم‌پوشاني كنند.

 امّا به والله اگر اين معيارگرايي يا جمله‌هاي احمقانه‌اي مثل « هر چيزي بالاخره يه اصولي داره » را كمي با تأمّل تماشا كنيم و بياييم سراغ گفتگو در هر غلظت ممكن در حيطه‌ي هنر، هنر به كنار، حال و روز همه چيزمان بهتر مي‌شود.

 اگر همه‌ي ما قدرت را دوست داريم ( كه داشته باشيم ) بگذاريم بيايد با ما. ثبت كه شود سوارمان شده. 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 18:21 |

 

 

توي شلوغي ِبازار بود و آدم‌هايي بوديم كه بيشترمان را به اسم مي‌شناختيم. برّه‌اي كه كرّه‌اسب هم بود با چندتاي ديگر دنبال صاحبش مي‌رفت كه به فروش برود.

- برّه‌اي كه كرّه‌اسبي، مي‌خرنت كه چي بشي؟

 صاحبش گفت: واسه قربوني مي‌خرن.

 چاقو همراه داشت كه همانجا كنار آب سرببرد.

- اين كه قدّ يه اسب اسباب‌بازيم گوشت نداره!

 صاحب ِغم‌زده جواب داد: چه كنن مردم؟ فقيرن. همين يه كف دست گوشت رو نذر مي‌كنن ( آن‌وقت‌ها هم بشردوستي رواج داشت ).

 مرد خاورميانه‌اي فقير داشت نزديك مي‌شد و چشم به اين يك كف دست گوشت هراسان داشت كه خوب مي‌دانست قرار است سرش را ببرند.

 هر چي تو جيبم بود رو كف دست صاحب برّه و چاقو و كرّه‌اسب گذاشتم. خواست چاقو به گلوي دوستم بگذارد كه خودم را انداختم وسط: فعلاً نمي‌خوام بكشمش

 خجالت كشيدم بگويم از كشتن منزجرم و ككم از كشته شدن كشندگان نمي‌گزد. باقي پولم را با دقت و تقوي حساب كرد. برّه‌اي كه كرّه‌اسب بود را زير بغل زدم، خارج شدم، همراهانم عوض شدند و در روزگار خودمان هستيم.

 حالا بيشتر او يك اسب اسباب‌بازي‌ست. پوست رويش مثل برّه پرز دارد و خاكستري‌ست و جاي اين كه مثل كرّه‌اسب‌ها پاهايش بلندتر از بعدهايش باشد، مثل سگ پاكوتاه بدن سوسيسي دارد.

 گذاشته‌امش روي طاقچه و با همه‌ي اين اوصاف مرا نگاه مي‌كند.

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 17:50 |
 

 

 

 پرنده‌ي كوچك از آسمان‌خراش افتاد روي درخت. خواندنش مثل پاوروتي بود با صداي خفه. كوچك بود چون. پرنده‌ي ديگر كه ماده بود و رنگ‌هاي بيشتري داشت و زرد، آمد. شايد تمايل شديدي هم به اين مسأله نداشتند. همين‌طوري. آميخته شدند و در هم رفتند. حاصل كار توي بشقاب يك بال بود و جايي از تن.

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 3:54 |

 

 

 خارج از خانه می‌شد برود دور

 به سرعت می‌رفت ‌و می‌ایستاد

 دور از ماندن    و می‌ماند در یاد

 بسیار بود و بسیار

 شاعرانه و بند بند

 اگر چند بار بیشتر می‌دانست

 نفس دور می‌شد از ما و چشم‌انداز

 غروب از آفتاب و دریای‌مان رفت اگر    برود

 خستگی مثل ِیک مرد روی یک اسب می‌نشیند

  زمین می‌نشیند

 گ‍

 گنجشکی می‌پرد از پرچم / نقشه‌های بهتری دارد

 وقتی که اسب را ذکر ِاسب داشت پاره می‌کرد

 استخاره می‌کرد مرد ِلوچ برای هر دو چشم

 ایستاده روی مشت ِشراب با لب ِآسانش

 

 شاعری می‌‎کند به هر چیز    که شاعر باشد

 هر چه چهره برمی‌داشت

 اثر ِروزی تمام‌تر را می‌دیدیم

 هر چه آفتاب می‌خورد / می‌مرد

 پیش از طلوع ِطبیعت سر به خاکش برد

   نیمه‌های طبیعت

 ای کوه ِمیان ِدو کوه     تو کوه باش

 بنداز این عادت از سرت    دماوندت بپاش شب میان ِمنظره

 ای آبی‌ی ِنشسته در عمرم

 ای عمق ِباژگون ِچند دریا

 برگردی خانه‌ات ببینم    می‌منم مثلم که بود

 عمری منم که نباشم به صحبتی بدون تو

 عمر را ببین و تا عمقش برو

 شوخی‌ش می‌شویم هر شب و     روزی که زنده‌ایم

 می‌ترسم از بدون ِتو مخصوصاً اگر باشی

 بیشتر ِمرگ‌ومیر ِعشاق این دلیلش

 دلیل ِدیگر همین که می‌نویسم

 یعنی الآن آبی‌ش     صبح است

   اگر بنویسی

 نوشته بودم صبحمی به دیوار ؟

 روی دیوار ِصبحمی ؟

 روبرو لیسیدنی‌ست    بشنو

 چه برایم ؟   تو    چه برایم تو ؟   چه برایم ؟  تو

 تو کوکاکولاکاهوسکنجبینی ظهر ِتابستان

  ای هُرم ِمزرعه که درون ِکَکَم تکی

 زمستان غلامی که می‌گاینت به فرمایش ِحکی‍‌ ی‍ ی‍ م

  در بیع ِتک به تک تَرَکَم مزّه کردنی‌ی‌م‌م‌م‌م

 م‌م‌م‌ماه ِاز پنجره پیدا نشده، سمت ِتاریکی‌ی تن تابیده، تا شد

   دولّا دولّا تا شد ما

 رفتیم و نیامدی به قبرت، ماهم بزنی کمم کمانت

   پس مرد را آهسته کنید

    خوب که شد

   مرد را آهسته کنید

     من ؟

 آن هیچ      بودم

 وقتی نگاه    می‌کردم فاصله‌ی بین ِچند چیز

 به این زبان می‌گویم وقتی چیزی می‌بینی لکنت ِفکر هست

 من نیز    البته کمی عشق در چنته داشتم

         آنجا

 زیر ِپنجه‌ی آفتاب معرّفی‌ی درخت می‌کردم

 شب داشتم می‌رساندم به آفتابش با چند ستاره    که مردم ( ای‌ی‌ی‌ی ) می‌دیدند

   تمام ِپرچم و پرنده ندیدم

       میان ِزن

 زنی که موسی بود / ده فرمان یکی یکی شکست

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 1:2 |
 

           کشتار ۶۷

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 4:13 |

 

 

یعقوب مهرنهاد

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 4:27 |


Powered By
BLOGFA.COM