تبليغاتX
اینجاها

از روی خواب افسانه

 جنگ و مصیبت و فلاکت بود که مثل سونامی و سیل و زلزله پشت‌مان می‌آمد. امّا چه جاهایی! چه جاهای قشنگی توی این فرار می‌دیدیم... اینقده قشنگ بودی تو و نمی‌دونستیم؟ گاهی صدای جنگ و مصیبت نزدیک می‌شد و دورنمای ترس برای مناظر قشنگ مملکتامون... دریاچه‌ی دشت سبز عین دریاچه‌های تو قلّه‌های آتش‌فشانی، کارت‌پستالی و زلال بود. خانواده کنار دریاچه اتراق کرده بودند و پیک‌نیک و ماهی کباب کردن و کلّاً صفا... اینا دیگه چه دل گنده‌ای دارن! تو این هیروویری کباب ماهی‌تون چیه؟ سرعت کم شد و تلق‌ها مجزاتر از تولوق‌. نزدیک بودیم. قطار به آب زد. سفر با قطار درازتره؟ منظورم طولانی بود؟ روح ماهی‌هایی که بوی کباب‌شون بلند شده بود عقل ِدریاچه رو شیرین کرده بود. نمی‌دونم زیر آبم ریل داشت یا روی آب داشتیم می‌رفتیم و تلق تولوق بود یا نه؟ صدای ارواح ماهی اونقد خفیف بود که ترجیح می‌دادم ببینم‌شون. ملّت رفته بودن تو چرت ملس. بعد ِجنگ خواب ِماهی می‌گفتن این چرت ملس رو. دهن‌سرویس دهن آدمو پر فلس می‌کنه. این‌طورها بود. انگار آب قطار رو روغن‌کاری‌ای، آب‌بندی‌ای چیزی کرده باشه بود. کوپه به کوپه پس رفتم تا پیدایش کردم. شاید دیگه باید می‌رفت؛ بعد ِیه عمر درست همین حالا. صدایی نبود. قطار افتاد به ساحل و تلق‌تولوقش بلند شد. افتاد به آب و باز صدای فلس توی گسی ِدهان ِچرت ِبعدازظهر. بندر از دور رو خیلی بعد، توی تاریکی می‌دیدیم؛ ظلمات. وقت بازنشستگی پیرمرد رسیده بود؟ «بازنشستگی کدومه؟ کارم تمومه» بعد از تو صدای قطار چی می‌شه؟ «در میاد. می‌شناسم مادربه‌خطا رو!» مادربه‌خطا قطار بود دیگه! سن شما قد نمی‌ده. کلّی فکر کرده بودن و گزینه‌های مختلف تا این که پیرمرد وقتی جوون بود اینو سر هم کرد و بعد هی به مرور کامل‌ترش کرد، منظور از کامل کردن حذفه، طوری که حالا با خیال راحت می‌تونست با خودش ببرتش. ولی چرا آخه؟ جون نداره این‌همه زلم‌زیمبو و خرت‌وپرت رو بارش کنه که! سن هیچ‌کدوم ما قد نمی‌ده یادمون بیاد اونوقتایی که قطارا فقط تو فیلما و رادیو صدا داشتن نه وقتی که می‌شستی توشون، از کنارت رد می‌شدن، گوش می‌چسبوندی به ریل یا تو ایستگاه بودی که میومدن و می‌رفتن. همه هر چی فکر کردن یادشون نیومد سازندش صدای قطار رو کجا جا گذاشته تا این که پیرمرد ِجوون اومد اینو سوار ِقطار کرد. اصل چیزی که پیرمرد سوار کرده بود چرتکه بود و یه سری آت‌وآشغال مثل قوطی کنسرو و قفس ِپرندگان ِزنگ‌زده. قفس ِپرندگان ِزنگ‌زده برند ِقدیمی ِیه تله‌موش ِاستوایی بود. اگه تو هم مثل ِمن کلّ ماجرا را می‌دیدی تازه می‌فهمیدی "تلق‌تولوق" چه نام‌گذاری سخیفی برای صدای قطاره. کلّی از چیزهای توی زندگی ما رو صدای قطار صدادار کرده ولی تلق‌تولوقش نمی‌ذاره بشنویم اون‌همه‌جور صدا رو.

 همه‌ی ماجرا این نبود: هرازگاهی، جایی خیلی دور، تا جایی که دستش کش می‌آمد، با قطره‌چکان بزاق دهانش را می‌چکاند. گفت: «به کسی نگی اینو! باشه؟» نمی‌دانستم چه را نباید گفت. درستش این بود که با قطره‌چکان اشکش را بچکاند؛ نه تف. مردم این‌طور فکر می‌کردند. آنها که می‌دانستند این ماجرای صدای قطار را نمی‌دانستند که اشک نمی‌چکاند و فقط تف! این بود آن رازی که خصوصی‌مان کرد؟ «بگی واسه من مشکلی پیش نمیاد. دیگه دارم میرم. می‌گم دل‌شون نشکنه.» راست‌راستکی پا شد بره. هنوزم باورم نمی‌شه. جلو چشم من رفت. یعنی هنوز نرفته بود. فقط اونقد رفت که قانع به فعل ِماضیم کنه. از ظلمات گذشتیم ماهی‌گیرا نبودن، هیچ‌وقتم نبودن، مونده بود فعلاً تا ظهر و بندر و دور. چرا آخه؟ چرا همین حالاست که میری؟ «پدرجون نری بمیری!» «از ما گذشته این حرفا دخترجون» چیزی برای گفتن نمونده؛ نمونده بود. «یکّم بمونم؟» صدای قطار یا صدای صدای قطار نگذاشت جز «...» بشنوم. یک‌کم می‌مونم:

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 2:26 |

 

 دو تکّه که می‌شدیم

    به آن که دورتر افتاده بود

                     می‌گفتیم تو

 

 دور

 در دسترس بود

 دستی که با من نیست

 تو می‌گفت او

 و تا ریشه‌هایش

 گوشم از آفتاب سرد می‌شد

 و تا ریشه‌هایش سرخ

 از شرمی سبز می‌شد گوشم از آفتاب

 که بر تصویر می‌کشید

 می‌تابید بر حرف حرف ِزمستان

 گفتم سلام (که نگفتی)؟

   تنگ

 تنگ در آغوش ابر

 با آن پوستین سرد و نمناک ِاو؟

 که می‌گوید نیست زیبا نیست؟

 زیبایی‌ام پرنده‌ی غمگینی‌ست

 که اتفاقاً زیبا هم هست

 و نوک به لبخند می‌زند میان ِخیل ِقهقهه

 آخر در هر دو چشمش آی‌ی‌ی‌ی‌ی

 من بد زشتم

 فکر کن اگر نبود سر روی تن تن حالا حالاها بالا می‌رفت

 از این اقیانوس وسواس؟     پَ نَ پَ

 از این اقیانوس وسواسی    وسوسه‌ی آب

 وقتی صداتا صوت ِفلاکت دارد گوش      تا گوش

 نمی‌رسد وقتی     فکر کن

 می‌آیمت ای یا می‌آیمی ای

   شنبلیله!

 ای دلیل خودت    میله!

 ای گوز تا گوز شقیقه

 مغز چاک خورده در دیس   تخمک نابارور در پیله    حرف ِتعارفی

 عزیزک دلک ِتنگم    بیبه    اُه مای گاد    های هوپس

 گاییده شدم    نقطه

 امّا    دو نقطه

 انصراف‌تان از ادامه‌ی زیستن صرفاً مرگ است مرگ    که می‌گوید نیست؟

 پس لطفاً لحاظ فرمایید

 مرگی میان‌مان نیست

 صرفاً همان دوری‌ست    چندتایی دوری    دوری؟

 بین خودمان باشد

 باقی‌‎ش همین حرف‌هاست      که می‌گوید نیست؟


+ نوشته شده توسط نیما صفار در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 6:17 |


به بهانه‌ی نود ِهجری ِشمسی


 همین اوّل بگویم مطلقاً تعیّنی تحت نام دهه‌ی 80 برایم جذّابیّتی نداشته، آن را شکلی دم دستی از جایگاه‌سازی می‌دانم. اگر بناست هر ده سال یک‌بار فصل مشترکی بین سلائق شعری و تولیدات آن دهه بیابیم که وجه تمایزش از دهه‌های پیشین شود، البته تلاش شایسته‌ی تمجیدی‌ست، ولی حتی به فرض قرین توفیق بودنش هم تصوّر نمی‌کنم بتواند الزاماً گزارش خوبی از اتفاقات شعری آن برهه باشد. اگر به طور مشخص بنا باشد از دهه‌هایی در شعر ایران بگوییم، من فقط 40 و 70 را می‌نویسم. یعنی بهترین گرا برای درک شعرهای این دهه‌ها را همان بازه‌ی زمانی‌شان می‌دانم. از این میان دهه‌ی چهلی‌ها نیز نام دهه بر خود ننهادند و عموماً تحت عنوان "موج نو" شناخته می‌شدند و آنها که بیرون این عنوان می‌ماندند نیز عموماً بی‌تأثیر ازش نماندند. بعد که زمان گذشت و کیفیّت و بسامدی از شعر ذیل عنوان دهه‌ی چهل به خاطر آورده شد، باز هم این عنوان عمومیّت نیافت تا این‌که دهه‌هفتادی‌ها در بازخوانی چهل، چه از باب پیروی چه زاویه‌گیری و... تحت این شاخصه شناختندشان.

 خوب چه اتفاقی در این دو دهه (40 و 70) افتاد؟

 برویم 40: دهه‌ی چهل فرصت فوران فردیّت و ناخودآگاهی بود. اگر جریان شعر پس از مشروطه را علی‌رغم تمام تنوّع‌ها و دوران‌ها با توجّه انسان ایرانی به زیست اجتماعی‌اش بتوان پی گرفت (این پی‌گیری بسیلزی چیزها را نشان نمی‌دهد) دهه‌ی چهل که طبقه‌ی متوسّط و روشن‌فکری کمی از تحقیر و یأس پس از کودتا فاصله گرفته، طیّ رشد محافلی که صراحتاً سیاسی نبودند و عموماً ملحق به مکان (کافه‌ها، دفتر نشریّات، فضاهای دانشجویی و...) و ارتباط روزافزون آمیخته به شوق و کراهت با دهه‌ی شصت میلادی (آن‌ور آب)  به گفتمانی دامن زده شد که مصادره‌ی سریع در گفتمان تناورتر ِسیاسی-اجتماعی نمی‌شد. شاعران مخاطب ِهم شدند (که این همان نموّ شاعری‌ست) همانند و بیشتر از سایر رشته‌ها (به هر حال شعر در ایران چیزی بیش از یک رشته‌ی هنری‌ست) و از تأثیر آن‌ور همین بس که نام "موج نو" وام از موج نوی سینمای فرانسه گرفته باشد که آن زمان و این جا چون طغیانی علیه هالیوود و امپریالیسم و... درک و تبلیغ می‌شد و بامزّه این که شعر موج نوی ما متقدّم موج نوی سینمامان بود. چیز دیگری که در دهه‌ی 40 اختراع شد، فضا بود؛ چیزی که افراد می‌توانستند تحت آن زیست و نموهای متعدّد داشته باشند. خوب، فردیّت ناخودآگاهی، فضا... همین‌ها کافی‌ست که بگوییم در این دهه، دورانی طی شد و این طی شدن مشخصاً روشنفکرانه-هنری بود. چرا نگوییم اصولاً روشنفکری غیرحزبی در این دوره بالید و از این پیوندها همین بس که بعدها هم عرصه‌ی اصلی جدال روشنفکری ایرانی، حتی در وجه سیاسی‌ش "کانون نویسندگان" شد (که بسته شد). شاید نشود کلّ اتفاق شعری دهه چهل را در موج نو خلاصه کرد (که رخدادهای مهمّ نوع ِسُرایش را می‌شود) امّا این گسترش خلّاقیّت در فضاهای جدید بر دیگران نیز تأثیر گذاشت؛ چه در فروغی که به وضوح متأثر از این فضا شد یا شاملویی که از کشف‌های آن بهره به شعرش می‌رساند تا آنها که بر فاصله‌شان از «این جنغولک‌بازیا» مبرم بودند. هنگامی که دورانی از شعر را بازخوانی می‌کنیم با آن همه فوران فردیّت، خلّاقیّت، فضا و ناخودآگاهی و گشودن مباحث نو، لابد حق داریم، آن دهه را صرفاً 10 سال ندانیم!

 دهه‌ها در پنجاه و شصت درگیر سیاست و شعار شدند. نمی‌دانم این خوب بود یا نه. ولی از حجم گفتمان شعری کاست و باز ادبیّات تحت الزام‌ها و هیجان‌های دیگری خوانده شد. شعر هیجانی و پرشعار دهه پنجاه، به بی‌رمقی سانتی‌مانتال دهه شصت افتاد. تنها اتفاق‌ها یکی اقبال عام طبقه‌ی متوسّط به نوعی از شعر نو بود و دیگر آن جوشش دهه‌ی پنجاهی ترانه‌سرایی که بی‌شک بی‌ربط با خلجان‌های ذهن مجال‌یافته در فضای دهه چهل نبود.

 دهه‌ی هفتاد امّا باز فرصت اتفاق بود. این‌بار نیز طبقه‌ی متوسّط، روشنفکر یا هر چه، باز ناامید از ایجاد تحوّلی در اوضاع و به دست گرفتن سرنوشت، قانع به حیطه‌های خود شده بود. اگر مانند دهه‌ی چهل آزادی‌های اجتماعی نداشت، امّا تجربه‌های شگرفی پشت سر گذاشته، نوع دیگری از شکست را در خود حمل می‌کرد. وضعیّت حوزه‌ی خصوصی و آزادی‌های اجتماعی نیز پس از انقباض شدید دهه‌ی شصت، بهبود نسبی یافته بود. موج ترجمه و جهان تک‌قطبی شده و... هم بود. اگر هم نخواهیم چیزهای این دهه را تبیینی سیستماتیک کنیم، همین که این‌ها از سر بوالهوسی پیش هم نبودند برای این مقاله بس است. در شاعری نیز دو خواست و جریان شاید متنافر به عرصه آمده بودند؛ یکی میل بردن شعر میان مردم که پیش‌تر هم محک زده شده بود ولی نه این‌بار از راه شعار و سادگی فحوی و دیگری همان زبانیّت و چالشی که با درک تاریخی ما از نام شعر هم می‌توانست و هم می‌خواست ایجاد کند. هر دو در هجوم به جایگاه فخیم شعر و ادبی‌مآبی هم‌داستان بودند و دور نبود که میان جریان‌های هفتاد، همان‌ها که تلفیقی از این دو گرایش ساختند (عبدالرضایی، فلّاح، خواجات و...) بر موج برانند و گسترش گفتمان دهند؛ راندند، دادند. از هفتاد و آن‌همه اتفاق که افتاد بسیار می‌توان گفت و نوشت و از خوش‌یمنی ماست که بسیاری از آن اتفاقات تازه دارند پر و بال می‌گیرند. پس اشاره به موردی چند را عجالتاً بس می‌دانم. کمی چهل و هفتاد را به هم می‌اندازم: فضا که از چهل گفته بودم را که در خاطر دارید: تردیدی نیست که این فضا الحاقات مکانی نیز دارد. این صحیح که مکانیّت درش دقت و صراحتی ندارد ولی از یک مکان صریح (کافه، دفتر، محفل‌گاه و...) یا ناصریح، چه زمانی (دوره‌ای خاص در سَُرایش مثلاً (که از کنار هم گذاشتن و کنار هم شناختن مکان شده) چه فضایی (همذات‌پنداری با اصحاب محفلی در زمان و مکانی دیگر) است که معمولاً فضا برمی‌خیزد یا می‌‎خواهد برخاسته باشد. این فضا و مکان را بهانه کردم که: مکان را که گسترش فضا می‌داد اگر در چهل باکیفیّت‌تر بود (کافه‌ی پاتوق مثلاً) در هفتاد کمیّت یافت (انواع انجمن‌های ریز درشت که در شصت مجاز نبود و حال در این فرصت فراوان تازه یافته، بسیار امید و انگیزه را نیز پتانسیل می‌کرد) امّا فقط این دلیل تفاوت نوع مواجهه‌ی این دو فضا با ادراک فضا نبود؛ تنها دلیل این‌که در چهل فضا چون غایتی مبهم درک می‌شد و در هفتاد احتمالی بازی‌گوشانه. دیگر از مدّ عجیب محور جانشینی در چهل و بسیاری ِارجاعات به آن دیگر استعلایی می‌توان نوشت و توجّه فراوان به محور هم‌نشینی، بینامتنیّت، حرف‌های روز (در شبانگی ِشعر ِفارسی) و... یا از هجوم ناجدیّت بنویسیم که امیدوارم صرفاً مطایبه و طنز درک نشود و فی‌المثل در محاق انداختن آن تمایز بین اموری‌ که جدّی درک و ارائه می‌شوند چون جدّی‌ هستند و اموری که ناجدّی چون مهم نیستند، دیده شود. این هم در همان شاخه‌ی زبانی‌ها با تهاجم سازمان‌یافته به ارکان حمل حافظه پی گرفته می‌شد هم در بسیاری حرکات تلفیقی‌ها در مواجهه با فحوی و هم حتی به نوعی در همان گفتاری‌ها یا دهه چهلی‌های که بازخوانی خویش را می‌سرودند. بیش از این‌ها هم جا بسیار دارد نوشتن که تمام تلاشم موقوف به مرور مجمل شد. خوب، شامورتی‌بازی و این‌ها هم علی‌الخصوص از سمت همان جریان اصلی (تلفیقی) بود که البته آرتیست‌بازی ناچار ِکار ِشاعری یا همان‌طور که از نامش برمی‌آید هنری‌ست امّا شاید هم شدّت و حدّتش زیاده از دُز بود و هم نوعش زاینده‌ی فیگوری نتوانست شود. یکی همان که ازش می‌خواهم از هفتاد بروم هشتاد. هنگامی که می‌گوییم قرن ِ20، 21 یا 19 از یاد می‌بریم بیست‌ویک پیرتر از بیست است و نوزده از هر دو جوان‌تر. زیرا آدم‌های آن‌ها یا پیرند یا مُرده و جوان مای الآنیم. این حسّ نوعی تازه‌تر شدن در پیری قرون از همان اکسیر جاودانگی‌ست که مستتر در درک ما از زمان ِاعصار شده و شاید نوعی پیروزی را همراه کند، آنقدر که گذشته در نگرشی بلاهت‌بار معصوم‌تر بنماید. پس چه آن که سراغ پیش چون دورانی از اصالت و معصومیّت می‌روند و چه آنها که اکنون را موعد ظفر می‌دانند، در این تقویم‌اند. خوب هفتادی‌ها هم شلتاق روی این ادراک می‌انداختند برای تخفیف پیش. امّا آن شلتاق لااقل آن همه اتفاق که خواندید همراه کرده بود. هشتاد چه؟

 در پایان پیشیپیش پوزش می‌خواهم از دوستانی که تبیین هشتاد می‌خواستند از این سطور. به نظر من عمده افرادی که در هشتاد شعر گفتند و تلاش برای تشکّل شعر کردند، در بهترین حالت تحت همان گفتمان هفتاد قرائت می‌شوند. به طور مشخّص چهارتا و یکی گرایش در این دهه می‌شناسم؛ یکی آنها که در قوالب کلاسیک پیشنهادهای روز را (سخت نگیرید، کمی با تأخیر) پی می‌گرفتند و شناخته‌شده‌ترین‌شان همان اکیپ غزل پست‌مدرن، خوب همین نام گواه تحت گفتمان هفتادی بودن، دیگر دوستانی که دیگر شعر هفتادی را ملایم می‌شناختند، چه آنها که دُز آنارشیست‌مآبی ِبیشی را دوست می‌داشتند و سعی در اتصاف خود به این احوالات داشتند و دیگر آنها که میل ِسیاسی-‌اجتماعی بیش کردند و شعری مؤثرتر می‌خواستند؛ عدّه‌ای شیفت از فوکو به بودریار و گروهی از همان به ژیژک. جالب این‌جاست که شیفت و شیفتگی‌های این دو گروه که گاه مرزهای‌شان به هم می‌ریزد از نهایت بی‌تعیّنی به صریح‌ترین و گاه (با عرض پوزش) دُگم‌ترین مواضع می‌غلتد که این خود صدالبته خوب یا بد نیست، امّا: با توجّه به رخدادهای پیرامتنی شاید روتین‌ترین ادامه‌ی هفتاد باشد. گروهی دیگر که بیشتر در شبکه‌های اجتماعی  خویش را می‌نمایانند، نه چندان درگیر با مباحث تئوریک، انواعی از شعر کوتاه ِسهل و ممتنع می‌نویسند که همراه طنز، احساس و مواضع می‌شود و از بی‌اتفاق‌ترین سطور تا خلّاقانه‌ترین‌ها را همراه دارند. به نوعی شعر وب‌گردی‌اند و به سهولت هر چه تمام‌تر می‌شود تحت گفتمان هفتاد خواندشان. امّا گروه چهارم که بسیار پرسروصدا می‌خواهند ظاهر شوند و عموماً در انجمن‌های دولتی و نیمه‌دولتی تبلیغ می‌شوند، همان‌ها هستند که با نام ساده و آسان به خود گرا می‌دهند و بهترین تولیدات‌شان اتفاقاً دقیقاً شکل ملایمی از همان تلفیقی‌های هفتاد است با این تفاوت که از شعر آنها متأثرند نه از ایده‌هایی که منجر به‌شان شد. امّا شعرهای عمده‌ی جریان این گروه با آن نثر انشانویس هر چه باشد، بی‌شک دورترین شکل ِشعر به احتمالات ِگفتار است. زبان گفتار زبانی بسیار پیچیده و پراحتمال است و به هر چه شبیه باشد به تولیدات اینان نیست و در نهایت تصوّر می‌کنم همان صدا و سیمای... و... و... که گاه مبلّغ آنها می‌شود، بهترین مأمن‌شان است.

 سوأل: پس چرا اصرار بر نام هشتاد؟ همان ماجرای اکسیر که نوشتم و این که هشتاد بعد هفتاد است و پس لابد یک‌جورهایی بهتر.

 فکر نکنم خسرانی برای دوستانی که خود را دهه هشتادی شناخته‌اند، رقم بخورد. نود شده و زین‌پس می‌توانند خود را دهه نودی تعریف کنند.

 امّا مهم‌ترین اتفاق دهه‌ی هشتاد، همانند پنجاه، همان جذب شدن رخدادهای شعری در قامت ترانه و موسیقی‌‌ست: نامجو، بهروان‌فر، نجفی، کیوسک، آبجیز... ای‌ول!  


+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه نوزدهم شهریور 1390 و ساعت 14:33 |

 

  می‌رود به پلّه‌ و خاطره‌انگیز برمی‌گردد

 برمی‌گردد می‌رود به پلّه و خاطره‌انگیز

   برمی‌گردد

  برمی‌گردد

 

 با آن هوای مغز

 و پوست تکراری

 با آن بسیار شنیدن از زخمی شباهت‌شکل

 این شعر را روی کاغذ تو می‌نویسم

 با دهان تو می‌گویم

 دستت

     چشمت

 اندام غریبه!

 جسم پرجسد!

 شب پرخون!

 ای شعر را چسبانده به فردای پیشانی!

 ای می‌دانی!     ای نام!    ای چشم چپ و شب پرحواس!

 ای این شعر هم تو نشد!

 ضمیر پرهراس!

 ایران اگر بگویی‌ام نه برای گربه!

 گربه برای سگ، موش، مرغابی

                         حواااااااصیل!

 پس کون لق آدم و حوا     من و تو

   حتی تو و من

 بیا    بگذار زیر کاغذ هوا باشد!

  بچپانیمش توی درخت!

 اصلاً همان درخت بهتر است

 ما هم همان حوالی جا می‌شویم

 با این همه جانوران زیبا

 در چشم نوزاد اورانگوتان

  که نگاه می‌کند به

  و نگاه می‌کند



+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 و ساعت 10:8 |



این:      پنج‌شنبه‌ی آرام

  این جمعه‌ی سبز

 آرام از نبودن ساعت است

 

 این    که می‌شود نشست روی سنگری نرم

 دشمن گذاشت در تخم هم یا هم‌سایه

 از هم‌سایه خواست کاستن از دشمنی‌ش

      یا هر چه بچرخد زبانش

 بچرخد بگوید این      پنج‌شنبه ‌آرام بگوید

  او که در این کلمات نمی‌میرد که

     تو که همین

 ببین حرف من اینه که این کلمات همان‌اند که حرف نمی‌خورند

    وقت نمی‌خورند

 فقط این استطاعت دارند که باور شوند

  تخم به تخم        ناهنگامه‌ی ناباروری   نا

  امّا دور شدم از فرآیند

 امّا تو       چقدر شمایی!

 کون لقّت جناب عالی‌جناب    جیگر    عزیز دلم      دشمن

   کونت سبز

  نگاهت از پنج‌شنبه‌ی جمعه‌ها

   و بسیار باش

 نه این‌که نمیر

 نه این‌که نمیر    فقط بباش‌و

 بباش به آرامش نور!

 آخیش!

 نَشِش


+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه ششم خرداد 1390 و ساعت 11:47 |

 

 یک مگس در هوای این خانه با من زندگی می‌کند

 دو مگس در هوای این خانه با من زندگی می‌کنند

 من با دو مگس در هوای این خانه با دو مگس در هوای این خانه زندگی می‌کنم

 می‌دانم که بیشتر شما احمق‌ها حق حیات بیشتری از مگس برای خود قائلید

  چرا؟                    به تو چه؟

 از این هوا

         که اگر مگس نداشت

                        از این هوا که مگس نداشت

                   می‌شد

              برویم

 خانه‌خراب نشدیم

 در خانه به روی ما بسته شد

 وقتی یکی یکی بیرونش بودیم

 یک مرگ گیر این زندگی افتاد

   که امّا نمرد



+ نوشته شده توسط نیما صفار در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:29 |
 

وقتی می‌زنند توی گوشت، چیزی داغ در تنت فرو می‌کنند، به زور می‌کنندت و... لااقل یکی از پیچیدگی‌های هستی کم می‌شود: روبرویی داری (گاهی پشت) که خشم، نفرت و...ات سمتش نشانه برود. زبان (اینجا ادبیّات) دچار رستاخیزی هدفمند می‌شود... شوریدگی، خلجان، انباشت احساسات هم‌جهت و... دیگر کارکردگرا یا استعاریک یا آنتروپیک و... نیست و تا جایش درد می‌کند، همین بی‌واسطگی با پیرامون را دارد؛ آنقدر که پیش از گفتن شنیده باشی.
 خوب این زبان اضطراری (اینجا ادبیّات) که بیش از بودنش در کام و کتاب، در رگ و هواست، هر چقدر هم حسابش پر و پیمان باشد، این نوشته می‌شود به پایش که که سطحی‌ست، ساده‌انگار است، شعاری‌ست و... و وضعیّت اضطرار که خوابید و ملال و یأس و روزمرّگی و... جایش آمد، کلماتی که از رگ و هوا به کام و کتاب آمدند، هستند و آن زبان نه. خوب یک سوأل وضعیّت اضطرار همان "چه می‌توانم بکنم؟" است که نزد هنری جماعت ایرانی (اینجا ادبیّات) پاسخ شوق‌انگیزی نمی‌یابد.
 خوب یک حرف بی‌ربط با این چند خط این است که حتی متعهّد یا ملتزم یا دغدغه‌مند یا... بودن هنرمند هم، به معنی تعهّد، التزام، دغدغه‌مندی و... هنری که خود را با آن مندیده (نموده) (هنرش) نیست. می‌شود از جایگاهی که این نسبت برای‌مان در جامعه می‌سازد به نفع اهداف‌مان بهره‌برداری کنیم. این شاید معقول‌تر باشد از زورچپانی حرف به چیز.
 برگردیم (گاهی پشت): چیزی که آن اضطرار را به زبان می‌آموزد، همگانی شدنش (لااقل نزد بعضی) و امکان تسرّی ویروس‌وارش است؛ ابتلایی که آنقدر طبیعی‌ست که گویی به یاد آورده می‌شود. وقتی که این همگان کم شود از اضطرار، وقتی این اضطرار رجعت به همان زبان بی‌بانی کند، وقت معمول، می‌شود اضطراری بودن یاد آدم بماند، وضعیّتش احضار شود، اضطراری شود، همراه دائم باشد (تا) چیزی که هرگز نشانه نرفته‌ای راست به هدف بخورد.
 یک چیز دیگر وضعیّت اضطرار این است که صرفاً از ناچاری نیست؛ خواستنی‌ست (اینجا ادبیّات).


+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 20:55 |

 

 

 

 لبريز ازت مثل حوصله       سر مي‌رفتم

 مثل مگس ملس پاييزي

 خميازه‌ي پيش مرگ

 پس مثال پشت مثال

      زد

    نخورد

  نزد خورد

 اوضاع جفت و جور شد

 تكان به تنش داد

 تن‌تكاني

 مصيبت اين كه علي‌رغم همه، آره:

    باز هم زنده بود

 بودن مصيبتي هم كه نيست عمو!

 بهتر از نبودن نباشد     بود و نبودش فرقي ندارد

 فقط بگو بدانم اگر بپرسم ميان اين مردن    تو اينجا چه مي‌كني      خيلي احمقم؟

 حين اين مرگ اينجايي احمق باشم براي كسي؟

 به اين فكر مي‌شود

 كه تا تو هست     يا هستي     مرگ نيست

 حتي اگر خود مردن باشي

 سخت پرسيد:     چرا فراموشم كردي؟

-آخر خيلي ساله مردي

   خبر نداري مگر؟

 مگر از مرگ بگويم كه شود

  مگر از پس

  راستي     پس    كو مگس؟

   مگس امّا مرد

    نوشتم مگس

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 15:26 |

 

ظهر ِعاشورا شب

 شب ِشب شب

 سایه  شب

 تن  شب

 شب ِتن فصلی که

     من

        دقیقن

 توی مامان بودم

 و سپس زاده شدن غیره و ذالک وَ وَ وَ

 و چرا؟ چند؟ چگونه؟ پدرت؟

 پدرم وقتی مرد

 شرط ابلاغ هوا سایه‌ی تابستان بود

 سایه‌ی تابستان بود

 ای گیاه ِشب ِقدر    سایه‌ی تابستان

                 بود؟

 صبح       شب

 شب         شب

روز جهانی کارگر

  بر شما

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 و ساعت 15:50 |
 

 

 

 هم‌ناهمزمان هم                بوديم

        هم‌ناكجا                هم‌همه‌هيچ

                      بوديم

  از اين همه ماضي         تن داشتيم

                 به هم

  هوا                    به هم

           با هم بوديم

  از اين همه ما           بوديم

      چهره از چشم

        برمي‌داشتيم

      چشم به ما بوديم

 اين عافيت است گزارش از بودن دادن

 اين است براي ايستايي در اكنون

 اين                      اين چي؟

 مهمّش اين است كه آنقدر مهم هميم كه رنج هم ببريم از هم

 مهمّش اين اسن كه سرمان بند است       بند هم

 هم مه مي‌شود نماند اين‌طوري در اين سطور     مه براي باغ پشت ديوار

      الكي در سولاخ

 اي دست، اي پا، اي چشم         چيستي در اين سوراخ؟

 آنقدر كه از سوراخ باشم هستم

  چرايي؟

 كه تو آن‌ور سوراخ        باشي

 باغ در خواب ديد برهوت شد

 بيدار شد و نامش گذاشت: "هرس ِبه‌جا"

 نمي‌خواستم اين‌طوري تمام شود       نمي‌خواهم

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه سی ام آبان 1389 و ساعت 15:11 |


Powered By
BLOGFA.COM