ببينيد: آن گروه كه به قدرت رسيدند، بسيار جنايت كردند؛ نسلكشي و قتل عام و زجركشي و انواع شكنجه و اينها؛ طوري كه هر آدم سالم و معقولي از ته دل ميخواست خرخرهشان را بجود. ظلم وقتي اينقدر عيان شود دوام ندارد. قربانيان آنها به قدرت كه رسيدند، اصلاً نميخواستند و نميتوانستند به بدي آنها باشند.. از خصلت قرباني بودنشان بود كه نميتوانستند آنقدر بد باشند يا چون در بدي مرز داشتند، كانديد قربانيگري بودند؟ شما هم اگر جاي آنها بوديد بعد از آنهمه جنايت كه آنيكيها در حقشان كرده بودند، چندتايي را اعدام ميكرديد لابد. يكي كه خلّاقيّت داشت، گفت از ميان خيل جنايتكاران فقط همان فرماندهان را اعدام كنيم؛ امّا با شلّاق زيردستان. اينطوري شد كه زيردستان كه كم نبودند و به زنجير، يكي يكي ميآمدند در ملاء عام، درجه، رسته و جناياتشان را اعلام ميكردند و يكي يك تازيانه به سردار ِدمردرازكش ميزدند جلوي چشم ساير سرداران منتظر مرگ تا نمنم بميرد و بعدي را جايش دراز كنند. گفتن ندارد كه تحقير اين وضعيّت براي سركردگان بيش از هر حسّ ديگري بود و خود جهد وافرميكردند كه هر چه زودتر شلّاقمرگ شوند. سرداران كه مردند، آن زيردستها را نميشد همينطور به امان خدا راهي كوچه و خيابان كرد. زندان و بيگاري و اينها لابد بوده. ولي يكي از تنبيهاتشان اين شد كه گسيل به اقصينقاط كشور شوند تا روزهاي تعطيل شرح جنايت دهند؛ شرح جناياتي كه كرده بودند؛ وظيفهاي كه به مرور قبح و شرمش ريخت و به جملاتي از بر و عبادتمانند بدل شد. امّا ...
امّا آنچه به داستان ما مربوط ميشود، انتخابي بود كه يكي و بعضي كردند. يكي مال داستانمان است. در واقع انتخاب هم نبود و مرور شامل حالش ميشد و آن لطف و غنا و خيال بخشيدن به اين وظيفهي تكراري و مهيّج و موحّش كردن آن جنايات بود با شاخ و برگ و جزئيّات مندرآري يا به ياد آورده شده كه به جان عزيزتان تميزشان ديگر نميتوانيم بدهيم.
باقي ماجرا را بيشترمان ميدانيم: قصّههاي ترسناك و پزتنش روزهاي تعطيل كه كاسبي سرگرميسازها و اسطورهسازها را تعطيل كرد، اين و آني كه مدّعي ميشدند خود يا آشنايانشان دستي در خون داشتهاند و اعترافات تكاندهنده ميانداختند وسط و قصّهسازان خلّاقي كه با روايت جناياتشان كسب وجهه و شهرت كردند و ... ماجرا داشت به همين خوبي پيش ميرفت كه خوابيدم.
راستش را بخواهيد هر بار كه جنايات جديد براي خودم ميتراشم و از قهرماني و مقاومت قربانيان چنان غرّا ميگويم كه در قرباني بودنشان شك كنم، بسيار عذاب وجدان بيشتر ميگيرم و شغلم پشيموني ميشه. ديالوگ:
- حالا شده ديگه ...
- شده؟ كارم جنايت بوده
- گيريم جنايت. اينهمه جنايت تو دنيا، يكيشم سهم تو
- به دنيا چكار دارم من؟ چرا چرت ميگي؟ من اين جنايتو كردم.
- پس مشكلت آلوده شدن خودته به جنايت؛ نه جنايت. اينقدر خودخواه نباش.
- چي ميگي؟
- قاعدتاً بايد مسألهي ما اين باشه كه جنايت كم شه؛ نه اينكه سهم ما از جنايت كم شه و دامنمون پاك بمونه. سرمونو بكنيم مثه كبك تو برف و بگيم ما كه پاكيم، كون لق دنيا ...
- چي ميگي؟ نميشه اينطور كلّي نگاش كرد. اين گه رو خودم خوردم، خودمم جمعش ميكنم
- فرقش چيه آخه؟ اگه كس ديگه خورده بود جمعش نميكرد؟ مسألهي تو حلّ مشكله يا آروم كردن وجدان خودت؟
- نميشه جاي اين تحليلاي مشعشع يه راه حل بهم بدي؟
- حالا شده ديگه
- شده؟ كارم جنايت بوده.
- گيريم جنايت. اينهمه جنايت تو دنيا، يكيشم سهم تو!
دو بار ديگه هم همينا رو ميگيم و بعد عوض ميشيم

